تبليغاتX
دژپل ژورنالیسم

کشور: المان
هزینه: ۳۷۵ یورو برای یک هفته .

غذای مورد علاقه خانواده : پیتزا و سیب زمینی سرخ شده .

کشور: چین

هزینه :۱۲۳۳ یوان برای یک هفته

غذای مورد علاقه : گوشت خوک

کشور: ژاپن

هزینه: ۳۷ ین

غذای مورد علاقه: سیب زمینی و کیک و میوه

کشور: کویت

هزینه : ۶۳ دینار در هفته

غذای مورد علاقه : مرغ

کشور: اکوادور

هزینه : به دلیل اینکه بعضی از محصولات از طبیعت به دست می اید غیر قابل محاسبه است

غذای مورد علاقه: سوپ سیب زمینی

کشور: چاد

هزینه : …

غذای مورد علاقه : سوپ و نان

منبع : سایت واسونگ  http://www.va3onak.com/ 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:13  توسط مرجان اردشیرزاده | 

شيطان
داستان كوتاهي از جبران خليل جبران
برگردان ايليا حرير ي
مردم ، پدر صمعا ن را در مسايل روحاني و الهي ، راهنماي خود مي دانستند، چرا كه او در زمين هي گناهان صغيره و كبيره ، صاح ب نظر و بسيار مطلع بود و اسرار بهشت و دوز خ و برزخ را خوب مي شناخت .
مأموريت پدر صمعا ن در لبنان شمالي اين بود كه از دهي به ده ديگر برود، موعظه كند و مردم را از
بيماري روحاني گناه شفا ببخشد و آن ها را از دامِ هولناكِ شيطان نجات دهد. جناب كشيش ، هميشه باشيطان در جنگ بود. دهقان ها به اين كشيش احترام مي گذاشتند و به او افتخار مي كردند و هميشه
مشتاق آن بودند كه پند و اندرزها ي او را با طلا و نقر بخرند؛ و هميشه هنگام درو، بهترين بخش
محصول خود را به او هديه مي دادند.
يك غروب پاييزي ، هنگامي كه پدر صمعان پاي پياده به سوي ده كوچكي مي رفت و از ميا ن دره ها
و تپه ها مي گذشت ، صداي فرياد دردآلودي را شنيد كه از گودال ي در كنار جاده مي آمد. ايستاد و به طرف
جايي كه صدا مي آمد، نگا ه كرد و مرد برهنه اي را ديد كه روي زمين دراز كشيد ه بود و خون از زخمهاي
 عميق سر و سين هاش جاري بود. دردمندانه ناله مي كرد و كمك مي خواست و می گفت: نجاتم دهید. پدر صمعان ، بهت زده به مرد رنجور نگاه كرد، و در دلش گفت :"اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده . مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند"
كمي در مورد آ ن وضع فكر كرد و بعد به سفرش ادامه داد.اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:
بعد كشیش باز فكر كرد، و ناگها ن از فكر اين كه مي خواسته از كمك به  ديگران خودداري كند، رنگش پريد. لب هايش به لرزه در آمد، اما به خودش گفت حتما یکی از ديوانه هاي سرگردان در كو ه و بيابان است . شكل زخم هايش مرا مي ترساند؛ چه كار كنم؟ يك پزشك  روح که نمی تواند زخمهای روی گوشت و بدن را درمان کند .چند قدم دیگر دور شد و ناگهان مرد نیمه مرده ، ناله ي دردآلودي كرد كه قلب سنگي او را آب كرد. مرد نفس زنان گفت: بیا جلو به تو می گویم که من کی هستم ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ، آن چوپان نيكوكار، من هم نه دزدم و نه ديوانه .

پدر صمعا ن به مرد نزديك شد، زانو زد و چشمهايش را به او دوخت؛ اما چهر هي غريبه اي را ديد كه
خصوصيات ضد و نقيضي داشت . در صورت او، هوش را در كنار شيطنت، زشتي را در كنار زيبايي ، و
  شرارت را در كنار مهرباني ديد. ناگهان از جا پريد و ايستاد و فرياد زد: تو کی هستی ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:10  توسط مرجان اردشیرزاده | 
صف اتوبوس شلوغ و نامرتب پیرزن را ناامید میکرد ولی با نگاهی به کیفش فهید تنها وسیله ای که می توانست او را به مقصد برساند همین اتوبوس بی ریخت پرازدحام است. بلیط چروکخورده را به دست گرفت و با زحمت خود را به داخل اتوبوس جای داد کاش می توانست سوار اتوبوس بعدی شود ولی به اندازه کافی دیر شده بود . به راه افتادند و او همچنان سرپا بود نگاهش را به صندلی ها ی پر انداخت : کاشکی ! دختر جوانی که بر روی صندلی آرام و بی خیال لم داده بود نگاهش با نگاه پیرزن که رنگ پریده و رنجور به زحمت ایستاده بود تلاقی خورد و بلافاصله نگاهش را از او گرفت تا مبادا جایش را طلب کند!
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد 
دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد
دست نامزدش را گرفته تا با امنیت بیشتری از خیابان بگذرد به یادش می آید که چه سختی کشیدند تا توانستند پدر و مادرش را راضی کنند اما باید باز هم احتیاط می کردند آنها فقط منتظر بهانه ای بودند تا فرهاد را به دلیل طبقه اجتماعی اش رد صلاحیت کنند تا اینجا خداییش هیچ ایرادی به جز این از او نتوانسته اند و همه بنی اسراییلی بوده اند خود مامان خوب می داند اما خودش را به اون راه می زند . اما فرهاد چیزی در قلبش دارد بی نظیر است و دستش را محکم تر می گیرد تا احساس کند این اتصال واقعی تر است . ناگهان جلوی چهره اش سیاه می شود کسی از ارتباطشان می پرسد و از آنها می خواهد سوار ماشین شوند زبانش بند آنده حرف نمی تواند بزند انگار با آن سیاهی چشمش هم سیاهی می بیند و این سیاهی وقتی بیشتر می شود که فرهاد مقاومت می کند و آنها او را کتک می زنند ! به سمت فرهاد می دود  یکباره دردی درون  شکمش پیچید وباورش نمی شود با زن با اسلحه به شکمش زده باشد:
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهارانرا چه شد
روزنامه را تند تند ورق می زند اسمش را باید پیدا کند امسال باید قبول شود امسال باید... و گرنه زندگی اش دگرگون می شود شاید مجبور شود به ازدواجی ناخواسته تن دهد دیگر جواب پدرش را نمی تواند به بعد از نتایج کنکور موکول کند . فقر چهره کثیفش را   از روزی که پدرش از داربست افتاده و زمین گیر شده نشان داده وپدر با وجود بقیه خواهر برادرهایش فقط به کم شدن یک نان خور فکر می کند . اما تا الان با بهانه درس خواندن و ادامه تحصیل از سر خود بازشان کرده .امسال اگر قبول شود حتما هم کار می کند و هم درس می خواند می داند که می تواند. اسامی را  یکی یکی از نظر می گذراند سعادت ...سعادت فر ...سعادت نیا ...ناهید ! چشمانش برق می زند قبول شدم یکبار دیگر نگاه می کند اما یک چیز اینجا درست نیست شماره 2384 این که شماره او نیست .آه می کشد و با آهش انگار هوا را گرمتر می کند روزنامه را بی اختیار به زمین می اندازد و...:
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یارانرا چه شد
با دوستش قرار گذاشته که این مسیر را پیاده بروند و  کمی گپ بزنند در مورد کار دانشگاه و بعد به تاتر بورند. سامان کمی دیر کرده بیشتر منتظر می ماند کلاهش را کمی جابجا می کند تا نور آفتاب کمتر اذیتش کند. موبایلش زنگ می خورد : نیما تو رو به خدا ببخش دارم می آیم تو ترافیک ...بوققققق. بله باز تو ترافیک گیر کرده مثل همیشه ! در این فکرها بود که دختری نظرش را به خود جلب کرد دخترک ظاهری بسیار ساده و معمولی داشت تلو تلو خوران به  او نزدیک می شد نزدیک و نزدیک تر و یکهو نقش زمین شد . حسابی هول شده بود نمی دانست چه کار کند مردم به کمک آمدن خانمی دخترک جوان به به زحمت 16 سالش بود را از زمین بلند کرد ولی او بی هوش بود به او گفت : آقا میشه کیفش را بگردید شاید آدرسی نشانی چیزی داشته باشد ؟ در کیف مشکی رنگش را با عجله باز کرد و آن را جستجو کرد نایلون بزرگ سیاه رنگی تمام فضای کیف را به خو اختصاص داده بود آن را با سرعت باز کرد . درونش را نگاه کرد اینهمه قرص ، شاید مریض باشد اما اینهمه آنهای دیگر چه  نمکه یا ؟ آه از نهادش بیرون آمد قرص اکس و...:
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
 تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

با تمام وجودش نفس کشید انگار می خواست هوای وطن را پس از سالها دوری همه را یکهو ببلعد حتی با وجود دودی که ماشینی به حلقش داده بود! چقدر دلش برای این همه هیاهو و شلوغی تنگ شده بود ! دلش هوای خانه و زندگی و محله قدیم را کرد اینهمه سال دوری او را برعکس همه احساسی تر کرده بود . پس چرا کسی به استقبالش نیامده ؟ فقط پدر و مادرش بودند. اشکالی ندارد حتما خیلی سرشان گرم است خواهر برادرهای خوبم با این شلوغی کسی توقعی ندارد . چهره پدر شکسته تر و صورت زیبای مادر غمگین به نظر می رسد . اما این را به حساب گذر عمر می گذارد به خانه که می رود اما همه چیز را می فهمد خواهر و برادرهایش هر کدام رفته اند پی زندگی خودشان و از مادر و پدرشان حتی اندک خبری هم نمی گیرند همه با هم قهرند حتی نسرین کوچولو هم الان با خانواده شوهرش و دوستانش اوقاتش را سپری می کند فقط گاهی بچه اش را پیش آنها می آورد تا از او نگهداری کنند و او به میهمانی اش برسد.
شهریاران بود خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد.
بعد از شنیدن درد دل مادر و پدرش تصمیم می گیرد آنها را تنها نگذارد باید با این مدرکی که برایش زحمت و غربت کشیده برای میهن عزیزش که از کودکی عشق به میهن را پدر در دلش کاشته کاری بکند. اول از همه به دانشگاه می رود حتما با این سابقه باشکوه و عشقی که در دل دارد برایش سرودست می شکانند ! اما اولین برخورد از استاد پیرش که هنوز با کمال تعجب برسر پست قبلی اش است پس از...سال ؟ هنوز او آنجاست ؟ استادش از پشت عینک ته استکانی اش به او نگاه کرد و با آن نگاه او به یاد سالها پیش افتاد که با همین استاد بر سر مسئله ای بحث کرده بود ، حق با او بود و استاد حسابی کینه اش را به دل گرفته بود ولی پس از اینهمه سال حتما استاد فراموش میکند. چه ربطی دارد؟
از اتاق که بیرون آمد معنی دست به سر شدن را با تمام وجودش فهمید . از دور کسی را در دانشکده دید که بسیار آشنا آمد یکی از همکلاسی های قدیمی اش آقای ... با هم صحبت کردند . و با در کمال تعجب درمی یابد که اوالان استاد همان دانشگاه است و عمویش هم رئیس دانشکده ؟ وقتی به یادش آمد آقای ... سر جلسه  امتحان چه تقلبهایی که نمی کرد و چه چاپلوسی هایی که بلد نبود! و بدتر از همه به یادش آمد که آقای ... دانشجوی تنبلی بود و عدم درکش از مسائل مربوط به رشته شان ، حتی پیش افتاده ترین آنها، باعث خنده همگان می شد! مغزش تیر کشید . هوای آلوده وطن را حس می کند .دلش هوای غربت را میکند! :
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سوارانرا چه شد

پسرک سر پل عابر پیاده بساط فال حافظ را پهن کرده و کتاب فارسی باز میکند و مشق هایش را می نویسد توجهی به اطراف ندارد. چنان محو نوشتن است که انگار یادش رفته باید فال هایش را تا شب شده بفروشد. گرسنه شده هیچ کس از او فال نمی خرد . پسر جوانی به سمتش می ورد و از او می خواهد در باره کارش و وضعیت زندگی اش برای او بگوید . پسرک می پرسد : خبرنگاری ؟ و او جواب می دهد که نه برای تحقیق دانشگاهم می خواهم ..پسرک پریشان می شود و می گوید ما اجازه نداریم ااز خودمون بگیم اگه اکبر آقا بفهمه منو میکشه ! دانشجو می گوید :قول میدم کسی نفهمه اسمتو نمی خواد بگی . و بعد او را راضی می کند تا از زندگی اش از اینکه پدرش معتاد و مادرش مرده از اینکه همیشه گرسنه بوده و 5 خواهر و برادر قد ونیم قد دارد از اینکه برای اکبر آقا فال می فروشه و او اجازه می ده در ازای کارش به مدرسه برود و درس بخواند از اینکه پدرش همه آنها را فروخته و به دود داده! و از اینکه شبها در جای خواب ندارد و گاهی همین جا روی پل می  خوابد و... پسر جوان تند تند می نویسد و دست آخر از او فال می خرد و می رود . پسرک خوشحال از اینکه باکسی درد دل کرده به اطرافش نگاه می کند و خشکش می زند. آه خبرچین ! تمام مدت او را می پاییده . آه وآه و آه ... از گوشه چشمش قطره اشکی بر روی دفتر مشق می ریزد و دفترش خیس می شود...
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد 
پسر دانشجو جیبش را جستجو می کند تا کرایه را حساب کندآقا کرایه ما چند شد؟ راننده رقمی را می گوید که احساس میکند این رقم برای این مسیر کوتاه نجومی است! آقا چه خبره ؟ با اعتراض می گوید و راننده در جواب داستان گرانی ، برنج ، نفت را می گوید.خسته می شود و جیب هایش را خالی میکند تا کرایه را آماده کند که  متوجه فالی که خریده می شود : آنرا باز می کند و می خواند :
 یاری اندر کس نمی بینم .....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:55  توسط مرجان اردشیرزاده | 
عیب تحمل

تحمل بی‌شک فضیلتی اساسی در جنبش روشنگری بود و در نوبودگی يا تجدد [modernity] نيز باقی ماند. لاک در نامه در باب تحمل [Letter on Toleration] زبان به ستايش آن گشود و ولتر در رساله درباره‌ی تحمل [Traité sur la tolérance] بر آن آفرين گفت. سازمان ملل نيز برای يادآوری مناسبت معاصر اين فضيلت به جهان سال ١۹۹۵ را سال تحمل اعلام کرد. تحمل هر معنايی داشته باشد، انتظار ناسازگار بودن آن با خشونت و ارعاب يا ترور نامعقول نيست. بديل تحمل يا سرکوب است يا تعقيب و آزار و هردو اينها متضمن درجات متغيری از خشونت و ارعاب يا ترور است. انديشه‌ی تحمل از جنبش روشنگری تا تجدد يا نوبودگی دستخوش مقداری دگرگونی شده است. بدين معنا که کانون اين مفهوم از آزار دينی به بی‌تحملی سياسی منتقل شده است. از نظر بسياری از معاصران، روايت نوگرا يا متجدد از تحمل با آنچه مطلوب است فرسنگها فاصله دارد. در حقيقت، مقدار زيادی از خشونت و ارعاب يا ترور از اعمال مختلفی نتيجه می‌شود که به نام تحمل انجام می‌شود. من در حالی که با نظر بسياری از ناقدان موافق هستم، مانند هربرت مارکوزه، که می‌گويد «آنچه امروز [در جامعه‌ی صنعتی و پيشرفته‌ی ما] به نام تحمل اعلام و عمل می‌شود ... در خدمت به ستم است»،می‌خواهم گزارشی متفاوت از عيب برداشت نوگرا يا متجدد از تحمل عرضه کنم و آنچه را عرضه می‌کنم شايد بتوان نقدی بعد - از - نوگرا يا پُست‌مدرنيستی از انديشه‌ی نوگرای تحمل و بحث از بديل بعد - از - نوگرا ناميد.
عيب «انديشه‌ی تحمل در جامعه‌ی پيشرفته و صنعتی ما»، از نظر مارکوزه، دوتاست: از يک سو، به تحمل تحمل‌ناپذير فرا می‌خواند، و از سوی ديگر، که با اولی مرتبط است، به ستم، يعنی وضع موجود سرکوبگر، خدمت می‌کند. مارکوزه به معاينه درمی‌يابد که تحمل «نسبت به چيزی که اساساً شرّ است اکنون خير به نظر می‌آيد چون به انسجام کل در راه رسيدن به ثروت و رفاه يا ثروت و رفاه بيشتر خدمت می‌کند» . اين امر نتيجه‌ی آن چيزی است که او «تحمل ناب»، يا «تحمل کلی» [”universal tolerance“]، می‌نامد. اين تلقی از تحمل به آسانی آلت دست نظام اجتماعی موجود می‌شود که در «آموزش» مردم به تحمل هر نوع شرّ موفق می‌شود. حتی «جنبشهای مترقی [در درون نظام اجتماعی موجود] تا آن اندازه که قواعد بازی را می‌پذيرند در معرض تبدیل به ضدشان قرار می‌گيرند» . در حالی که «تحمل بلاتبعيض در مناظرات بی‌زيان و در مکالمه و در بحث دانشگاهی موجه است [و] در کار علمی و در دين خصوصی چشمپوشی‌ناپذير [است]» ، جامعه «نمی‌تواند در جایی که پای آرامش بخشيدن به وجود در ميان است و خود آزادی و سعادت در مخاطره است بلاتبعيض باشد: در اينجا، برخی چيزها را نمی‌توان گفت، برخی انديشه‌ها را نمی‌توان بيان کرد، برخی سياستها را نمی‌توان مطرح کرد، برخی رفتارها را نمی‌توان بی آنکه از تحمل ابزاری برای تداوم بندگی ساخته شود روا شمرد». مارکوزه، در اين خصوص، از لاک پيروی می‌کند و به دفاع از تحمل «تبعيض‌آميز» می‌پردازد. همان طور که می‌دانيم، لاک بر اساس دلايل اجتماعی از مضايقه‌ی تحمل از خدانشناسان و کاتوليکهای رومی دفاع می‌کرد. مارکوزه، مانند لاک، برداشت خود از تحمل را با مفهوم آزادی (و سعادت انسان) پيوند می‌زند و مدلل می‌سازد که ما حق نداريم اعمال و انديشه‌هايی را تحمل کنيم که آزادی را محدود و سعادت را کاهش می‌دهد. به‌طور نمونه، «احيای آزادی انديشه شايد تحديدهای تازه و استواری را در خصوص تعاليم و اعمال در نهادهای آموزشی واجب سازد که، به واسطه‌ی روشها و مفاهيم‌شان، به محصور شدن ذهن در چارچوب عالم تثبيت‌شده‌ی گفتار و رفتار خدمت می‌کنند و بدين وسيله به‌طور پيشينی مانع از ارزيابی عقلی بديلها می‌شوند»

درباره‌ی موضع مارکوزه در خصوص تحمل دو نکته می‌توان گفت. نخست آنکه، سرشت انقلابی گفته‌ی پايانی آدم را ناراحت می‌کند. او، با استدلال عليه تحمل بلاتبعيض و به طرفداری از بی‌تحملی نسبت به نيروهای ستمگر در جامعه، نتيجه می‌گيرد که کسانی که عليه چنين نيروهايی نبرد می‌کنند حق دارند در نبرد خود از خشونت استفاده کنند اگر هدف حذف خشونت در پايان است: «اگر آنان از خشونت استفاده می‌کنند، زنجيره‌ای تازه از خشونت را آغاز نمی‌کنند بلکه می‌کوشند خشونت حاکم را از هم بگسلند. و از آنجا که آنان از اين مخاطره آگاهند که مجازات خواهند شد، و وقتی اين مخاطره را به جان می‌خرند، هيچ شخص سومی، و کمتر از همه آموزگار و روشنفکر، حق ندارد آنان را به پرهيز از خشونت موعظه کند» . دوم آنکه، همان طور که پيشتر خاطر نشان شد، موضع مارکوزه ريشه در انديشه‌ی آزادی و سعادت انسان دارد، ولی او هر تفسير عينی از آزادی و سعادت را رد می‌کند و مدلل می‌سازد که امکانهای آزادی «با توجه به مرحله‌ی حاصل تمدن نسبی‌اند [و] منوط به منابع مادی و فکری موجود در مرحله‌ی مربوط ... » . درست است که مارکوزه متقاعد شده است که چنين امکانهايی «تا اندازه‌ی زيادی کمّی و محاسبه‌پذير» است، و لذا لنگان لنگان از نسبی‌نگری اجتناب می‌کند، اما اين امر همچنان مسأله است: کمّی‌کننده و محاسبه‌کننده‌ی آنها کيست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:24  توسط مرجان اردشیرزاده | 
 
 39 سال پس از آن كه میرزا صالح شیرازی روزنامه «كاغذ اخبار» را به عنوان نخستین روزنامه ایرانی بنیان نهاد، توقیف گریبانگیر مطبوعات شد. 133 سال قبل در تاریخ 17 بهمن 1254 خورشیدی(5 فوریه 1875 میلادی) اولین قرعه «توقیف» به نام روزنامه «وطن» افتاد و این روزنامه با انتشار تنها یك شماره از ادامه حیات بازماند. این روزنامه قرار بود به 2 زبان منتشر شود و نام لاتین آن نیز La Patrie بود كه به معنای «وطن» است. متاسفانه از این روزنامه و مدیران آن اطلاعاتی در دست نیست. تنها اطلاعاتی كه می‌توان با جست‌وجو در لابه‌لای صفحات تاریخ به دست آورد مربوط به سفرنامه‌ها می‌شود. به عنوان نمونه Cala Sirna یكی از سفرنامه‌هایی است كه می‌توان اطلاعاتی اندك درباره روزنامه وطن از آن بیرون آورد. افتتاح كانال سوئز در سال 1869 میلادی سبب سهولت و گسترده شدن ارتباط غرب و ایران شد که این رخداد افزایش مبادلات تجاری و بازرگانی را نیز در پی داشت. گسترده شدن ارتباطات اروپا و ایران، سبب افزایش آگاهی‌ها و بیداری ایرانیان شد.روزنامه وطن 6 سال پس از آغاز این تحولات در سال 1875 میلادی متولد شد. تا پیش از این اما مطبوعات ایرانی بیشتر «وقایع نامه دولتی» بودند. روزنامه‌های انتقادی از زمانی متولد شدند كه ایران و اروپا مبادلات تازه‌ای را تجربه می‌كردند. یعنی در نیمه دوم سلطنت 50 ساله ناصرالدین شاه، مطبوعات منتقد بروز و ظهور پیدا كردند. «وطن» كه در چنین شرایطی به عرصه مطبوعات پا گذاشت، بیشتر ناشر افكار افرادی مثل سپهسالار بود. سپهسالار را شاید بتوان پس از امیركبیر دومین اصلاح‌طلب بزرگ عصر ناصری دانست. او كه طرفدار اصلاحات بود از رفاه عمومی و ریشه كردن فساد دفاع می‌كرد.
سهپسالار اعتقاد داشت كه ایران باید خودش را به پیشرفت‌های غرب برساند و بتواند از آنها بهره گیرد. روزنامه «وطن» که در همین راستا شعار «ترقی، عدالت و مساوات» را برای خود انتخاب كرده بود نتوانست بیش از یك شماره دوام آورد و گویا ناصرالدین‌شاه ادامه حیات این روزنامه را به مذاق خود خوش نمی‌بیند و در نتیجه از ادامه انتشارش ممانعت می‌كند.3 سال پس از اینكه نخستین‌بار یك روزنامه در ایران توقیف شد، برای اولین‌بار قانون «سانسور» نیز وارد ایران شد. در سال 1257 خورشیدی، شخصی به نام Conte De Monte Fert برای نظم دادن به امور داخلی به ایران می‌آید.
این شخص فرانسوی دفترچه‌ای را كه به نام «كنت» مشهور شد، منتشر كرد. در این دفترچه عملا قوانینی مطرح بود كه شامل قانون سانسور نیز می‌شد. این دفترچه بیشتر بر مبنای مطبوعات خارج از كشور تنظیم گردید. به هر حال در این دوران مسئله سانسور در اروپا مطرح ولی تابع قانون بود. در ایران اما مسئله سانسور در این چارچوب قرار می‌گرفت كه آیا شخص شاه یا درباریان محتوای روزنامه را می‌پسندیدند یا خیر. در غرب بیشتر پایبندی به قانون تعیین‌كننده این بود كه مطالب یك روزنامه باید سانسور شود یا نه، ولی در ایران بیشتر سلیقه‌ها مطرح بود. شاید از همین رو است كه مطبوعات فارسی زبانی كه منتقد حكومت بودند، ترجیح می‌دادند در خارج از مرزها منتشر شوند. روزنامه‌های «اختر» در استانبول، «ثریا» در مصر و «حبل المتین» در كلكته از جمله نشریاتی بودند كه در نقد و بررسی مسائل داخلی ایران و نفی استبداد و در حمایت از حقوق انسان‌ها، پیشرفت، عدالت و ... مطالبی را منتشر می‌كردند. درک این واقعیت که چرا مطبوعات منتقد تحمل نمی‌شدند، دشوار نیست. مصادیق بسیاری در تاریخ وجود دارد که به خوبی نمایانگر فضای حاکم هستند.در زمان حکومت فتحعلی‌شاه، «جان ملكم» كه فرستاده انگلیس بود برای مذاكره با شاه ایران وارد کشور شد. او در كتاب خود به نام «تاریخ ایران» می‌نویسد:«هیچ پادشاهی در عالم نیست كه به اندازه شاه ایران دارای قدرت باشد.» ملكم همچنین در کتاب خود به ماهیت استبدادی حکومت نیز اشاره می‌کند: «تمام سرزمین و مردم ایران متعلق به شخص پادشاه هستند.» قاعدتا چنین شرایطی سبب می‌شد كه مطبوعات از هیچ‌گونه پشتوانه و حقوقی برخوردار نباشند و در نتیجه مطبوعاتی می‌توانستند ادامه حیات دهند كه تحت پوشش و حمایت هیات حاکمه قرار داشتند.
محمدرضا نسب عبداللهی
http://kargozaaran. com/ShowNews. php?8143
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:23  توسط مرجان اردشیرزاده | 
ناهیدی شاعر دزفولی ملا محمد تقي ناهیدی در سال 1260 هجري خورشيدي در دزفول متولد و در سال1332 از دنيا رفت . او در طول حياتش با برخورداري از ذوق سرشار و خدادادي هزاران بيت شعر سرود اشعاري كه مؤيد تاريخ اجتماعي ، سياسي ، فرهنگي و مذهبي دزفول به شمار مي آيند ناهيدي با طبع آزامايي در قالبهاي گوناگون شعري و با تسلط اعجاب انگيز بر زبان و ادبيات فارسي و نيز لهجه ي شيرين و اصيل دزفولي آثاري از خود به جاي گذاشت كه علاوه بر بررسي آثار در موضوعات پيش گفته از منظر زبان شناسي آثار او در خور بررسي و قابل تاملند سهم ناهيدي در حفظ و احياي زبان فارسي و وسعت به كارگيري واژگان محلي در نوع خود كم نظير و بلكه بي نظير است .  در روزگاري كه به واسطه ي حضور و ورود واژگان بيگانه روز به روز زبان و ادبيات فارسي مورد تهديد و تحديد قرار مي گيرد توجه وبررسي آثار ناهيدي مي تواند راه روشني براي نجات زبان فارسي از آفاتي كه هر دم گريبان آن را مي فشرد تلقي شود از سوي ديگر  هجوم فرهنگ هاي بيگانه و بحران هويتي كه جوانان را در خود فرو مي بلعد ناشي از فراموشي و ناآشنايي جوانان با ذخائري است كه همچون ميراثي ماندگار و بي پاياني مي تواند چراغ پرفروغ آينده تلقي شود توجه به ناهيدي و باز شناسايي او در جامعه  توجه به اين ذخائر و ياد آوري داشته هاي ارزشمند و لايزال و معرفي سرچشمه هاي فرهنگي و هويت بخش محسوب مي شود وجود صدها واژه ي مهجور ، متل ، ضرب المثل ، اسامي اشخاص حقيقي ، امرا ، حاكمان ، محله ها ي قديمي ، معماري شهري ، كوچه ها ، اماكن ، وقايع سياسي ، اجتماعي و... در شعر هاي ناهيدي آثار او را آنچنان غنايي بخشيده است كه ساليان سال مي تواندمورد استناد و ارجاع محققين و پژوهشگران باشد گو اينكه از ياد نبايد برد كه حلاوت و شيريني زبان ناهيدي همواره عامل جذابيت و كششي است كه هر علاقه مند به زبان وفرهنگ  را مجذوب و از خود بي خود مي كند

بت عيسي دم موسي كف يوسف تمثال

آسمان رفعت ومه طلعت و خورشيد جمال

 

گر نمي سود زمين را زعقب جعد رسات

خاك هرگز به تيمم نشدي استعمال

 

از دو جانب شده ابروي تو انگشت نما

متحير كاين مه ز چه دارد دو هلال

 

هركسي ديده به مژگان تو از دور گشود

گشت در ديده ي او از مژه ات پيدا خال

 

همچو موسي كه برد دست به درگاه خدا

كنج طور مه روي تو مكان يافته خال

 

در صف حشر كند جلوه چو خورشيد رخت

شورش محشر عظمى است ترا در دنبال

 

بهر قتل من دلخسته مكن ترديدي

كار خير است چه حاجت كه زني دست بقال

 

خواست شرحي زغمت درج كند ناهيدي

سيل اشكش ندهد هيچ بتحرير مجال

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:29  توسط مرجان اردشیرزاده | 

خبر سال خشکی و بی آبی همه را نگران می کند و انتظار باران مانند منجی برای همه به معجزه و رهایی می ماند . باران به موقع چقدر نعمت است و ما قدرش را نمی دانیم دوران کودکی ام هر بار که خبر از نیامدن باران و سختی پس از آن می آمد گمان می کردم آسمان با ما قهر کرده چرا که هر وقت درش را به رویمان باز می کند زود قایم می شویم و پنجره ها را می بندیم تا مبادا خیس شویم و سرما بخوریم از این رو هر بار که باران می بارید چترم را عمدا خانه جا می گذاشتم و از مدرسه تا خانه را زیر باران طی می کردیم تا بداند من از آمدنش شاد شادم و نمی ترسم و از خیس شدن غر نمی زنم سعی می کردم تا با شادی به آسمان نگاه کنم و شکر کنم هیچ کس مرا شادتر از هنگامی که باران می بارید و در زیر آن گام برمی داشتم نمی دید.هیچ چیز مرا در آن هنگام غمگین نمی کرد. آن شعر باز باران با ترانه را با آواهای گوناگون برای خودم زمزمه می کردم هنوز در گوشم طنین می افکند : باز باران با ترانه با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه.....

قرار نیست در قرن 21 که دیگر بشر به مهار طبیعت در جهت رفاه خود دست زده ما همچنان نگران بی آبی باشیم بسیاری از ما که دانا و خردمند هستیم سعی می کنیم علاج واقعه قبل از وقوع کنیم برای نمونه با آمدن دو سه رگبار هول ورمان نمی دارد که آب پشت سد ها را هدر دهیم و به این امید که حتما باران و ذخیره های بعدی در راه است روزگار خود و دیگران را بدون تدبیر و برنامه ریزی درست تباه کنیم . نمی دانم این تحلیل درست است یا نه و یا صحت دارد یا خیر و لی این خبری است که مردم جنوب بویژه در باره سد دز و هدر دادن آب آن در زمستان گذشته و در نتیجه کمبود آب و قطعی احتمالی برق در تابستان گرم امسال می دهند و با نگرانی در انتظار فصل گرما و ساعات خاموشی در گرمای طاقت فرسای خوزستان می دهند. می گویند احتمال دارد امسال ساعات کاری در شهرهای گرم خوزستان تغییر کند ! می گویند و می گویند و ... تنش و عطش و.... معلوم نیست این وسط کی باید چه کار می کرده و آیا کسی برای این مردم که از جان و مال خویش برای دفاع از میهن عزیزمان گذشتند ارزشی قایل است که اندک توزیع و یا حداقل توضیحی و لو شایعه بودن این مسئله بدهد ؟!  آیا کسی تا بحال از خود پرسیده چرا این سرزمین خاکی چنین حاصلخیز دارد ؟ شاید شهد عشق و از خود گذشتگی را نوشیده .... امسال خبری از سرسبزی هر سال نبود می توانستی خشکی و عطش زمین را از الان حس کنی گرما نیز خیلی زود صورت سرخش را نشان داد و خبر داد که باید دست به کار شد هر چند دیر!

 صدای نم نم باران را می شنوم چه مهربان می بارد زمین های دزفول، اهواز، شوشتر....همه در انتظار تو بوده اند از بشر دو پا که خیری ندیده اند مگر تو بباری که باز ترانه ات بر بام خانه ها گهر های فراوان ببارد گهر هایی که در زمین فداکاری و عشق و دلدادگی فرو می روند و جوانه می زنند تا حاصلخیزی را برای انسان های مهربانش به ارمغان بیاورند .

دزفول

Image hosted by allyoucanupload.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:48  توسط مرجان اردشیرزاده | 
 هر سال روزهای اول بهار بوی بهارنارنج های شهر زیبایم دزفول  مرا سرشار می کند و به یادم می آورد که چه باشی چه نباشی ،چه بباری چه نباری ،چه در یابی چه درنیابی ،  درختان شکوفه می دهند هر سال بهار و نوروز می آیند و به همه چیز رنگ و بوی تازگی می دهند نمی توان با نوروز عناد داشت زیرا باشکوهش چنان تازگی می دهد و به ناز می نشیند که لب ها را تنها به ستایش وامی دارد.دوست دارم امسال نیز قلب هایمان را بزرگ و تازه تر کند دوست دارم امسال چشم هایمان را شستشو دهد تا بهتر یکدیگر را ببینیم و در یابیم . افسوس به حال کسی که تو را دوست ندارد این رقص باشکوه پروردگار را ! این جادوی خیره کننده او را ! تو را دوست دارم و امسال نیز ناز تو را به نیازم خریده ام .

نوروز بر شما فرخنده و خجسته باد.

عکس هایی از نوروز در دزفول

 

شهيون دزفول

Image hosted by allyoucanupload.com

dezful دزفول

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:5  توسط مرجان اردشیرزاده | 
جشنواره اسباب بازی

 http://quote.blogfa.com/

بوی عید می آید، بوی طراوت، بوی تازگی، روزی نو، روزی دیگر

نوروز است. بوی عید می آید، اما برای بعضی این واژه بوی غم می دهد، بوی غمهای کهنه و دردهایی کهنه برای کودکان محروم این آب و خاک...

 

و عشق پیمانی است که نان شادمانی را بین تو و دیگران تقسیم می کند. پیمانی فراموش شده که بارها و بارها باید تمرین و تکرار کنیم شاید در خاطرمان دوباره زنده شود...

 

به آغاز سال جدید نزدیک می شویم... می خواهیم طراوت و شادمانی کودکانه را در قالب هدایایی برای کودکان چشم انتظار بیمارستانها، مراکز بهزیستی و خانواده های محروم تقدیمشان کنیم، به امید روزی که همه کودکان عید را بدون اشک و غربت و در شادی کودکانه خود آغاز کنند.

 

 

 

فراخوان جشنواره اهداء اسباب بازی

 به کودکان دردمند شهرمان

 

 

پیک احساس برای کودکان دردمند

جمعیت دانشجویی – مردمی و مستقل امام علی (ع)

و

فرهنگسرای کودک برگزار می نمایند

 

شما می توانید با مراجعه به یکی از پایگاههای زیر هدایای خود را اهدا نموده و در همان محل پیام تبریک خود را بر روی کارتهای مخصوص بنویسید و ما را پیک امین احساسات زیبایتان برای کودکان دردمند در برخی بیمارستان ها، مراکز بهزیستی و خانواده های محروم بدانید:

 

برنامه پخش هدایا در این مراکزبا همراهی حاجی فیروز و دانشجویان جمعیت امام علی(ع) خواهد بود.

 

 

                         

 

                         

 

 

 

زمان:19 الی 23 اسفند ماه  ساعت 9 الی 17

 

مکان:

فرهنگسرای کودک: خیابان شریعتی،روبروی دولت ، کوچه امامزاده

فرهنگسرای ملل: میدان پیروز،خیابان قیطریه، پارک قیطریه

فرهنگسرای ابن سینا: شهرک قدس،فاز 1، خیابان ایران زمین شمالی

فرهنگسرای بانو: خیابان ولیعصر ، ضلع شمالی پارک ساعی

فرهنگسرای مدرسه: خیابان شریعتی ،نرسیده به پل سید خندان ،بوستان اندیشه

فرهنگسرای دختران: میدان صادقیه، بلوار فردوس

فرهنگسرای تهران: انتهای بزرگراه رسالت(غرب)، سه راه دهکده،جنب دبیرستان سپیده کاشانی، بوستان باغ نو

خانه فرهنگ حورا: سید خندان،خیابان جلفا،کاویان غربی،بوستان بهشت مادران

کتابخانه علامه امینی: خیابان آفریقا،نرسیده به دستگردی ، بوستان صبا

فرهنگسرای سالمند: خیابان 17 شهریور،خیابان خشکبارچی،بوستان خیام

 

 

 

از کلیه علاقه مندان به برگزاری این جشنواره برای همکاری در موارد زیر دعوت به عمل می آید:

1)     حضور درفرهنگسراها به منظور فروش و جمع آوری اسباب بازی و هدایا  در غرفه ها

2)     تبلیغات و پخش پوستر طرح

 

 

لطفا نام فرهنگسرا و زمانی را که می توانید در غرفه حضور داشته باشید هر چه سریعتر از طریق Email  ، SMS و یا به صورت نظر در وبلاگ جشنواره اعلام فرمایید

 

تلفن:09329287974

Email :jamiatc-owner@yahoogroups.com

وبلاگ: جشنواره اسباب بازی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط مرجان اردشیرزاده | 

 
لندن 4 سپتامبر 1857
نوشته Karl MARX

تندروي هاي سپاهيان شورشي هند * به واقع چندش آور، مشمئز کننده و از حد توصيف خارج اند، به گونه اي که نظيرش را جز در جنگ هاي برآمده از قيام ملت ها، نژادها و بويژه اديان نتوان ديد. کوناه سخن، درست به همان گونه اي هستند که انگلستان شريف، طبق عادت، در مواردي بدين شرح به ستايش از آن ها مي پرداخت: ارتکاب اعمال افراطي وانده اي ها عليه «آبي ها»، چريک هاي اسپانيايي بر کفار فرانسوي، صرب ها بر همسايگان آلماني و مجاري، کروات ها بر شورشيان وين، گارد سواره کاونياک يا دسامبريست هاي بناپارت بر فرزندان دختر و پسر فرانسه پرولتري. رفتار سپاهيان، هر چند ننگين و مذموم، چيزي نيست مگر بازتاب فشرده رفتار انگلستان در هند، نه فقط در تمام دوران استقرار امپراتوري شرقي اين کشور، بلکه حتي در 10 سال اخير سلطه طولاني آن. براي آن که مشخصه اي از اين سلظه گري به دست آيد، بيان اين نکته کافي است که شکنجه نهادي از اندام واره سياست مالياتي آن را تشکيل مي دهد. تاريخ بشر با چيزي شبيه پرداخت مزد آشنايي دارد و قاعده تاريخي پرداخت بر اين قرار است که ابزار آن را نه تحقير شدگان که تحقير کنندگان به دست خود شکل داده اند.
نخستين ضربه هايي که بر پيکر پادشاهي فرانسه فرود آمد از جانب اشرافيت بود، نه از سوي روستاييان. شورش هندوستان را رعيت هاي زجر ديده، تحقير شده و چپاول شده توسط انگليسي ها آغاز نکردند. اين سپاهيان ناز پرورده انگليسي ها که پوشاک و خوراک شان را از اين کشور دريافت مي کردند و مورد تفقد و نوازش آنها قرار مي گرفتند بودند که دست به کار شدند. براي پيدا کردن نمونه هاي مشابه اعمال فجيعي که سپاهيان مرتکب شده اند، نيازي نيست، آن گونه که برخي روزنامه هاي لندن ادعا مي کنند، به سده هاي مياني استناد کنيم يا از تاريخ معاصر انگلستان فراتر برويم. فقط کافي است نخستين جنگ چين که به اصطلاح رويدادي تازه انجام يافته است را مورد بررسي قرار دهيم. در اين جنگ ها، سربازان انگليسي، آن هم فقط براي تفريح، اعمال شنيعي مرتکب شده اند. ريشه شور و شوق آنها، نه تقديس تعصبات مذهبي بود، نه کينه توزي برافروخته در تقابل با نژادي فاتح که مي خواهد خود را به زور تحميل کند، نه واکنشي برانگيخته در برابر مقاومت سرسختانه يک دشمن قهرمان. تجاوز به زنان، به سلابه کشيدن کودکان و به آتش کشيدن روستاها تنها بلهوسي هاي وحشيانه اي بود که توسط خود افسران انگليسي و نه ماندارن هاي چيني به ثبت رسيده است.
در فاجعه کنوني نيز در خطاي مطلق خواهيم بود اگر تصور کنيم هر چه سبعيت هست از سوي سپاهيان است و از سوي انگليسي ها جوي رحمت و بشردوستي به تمامي جاري است. از نامه هاي افسران انگليسي نفرت و کينه مي تراود. يکي از آنها از پيشاور (واقع در پاکستان فعلي) نامه اي فرستاده و در آن به توصيف نحوه خلع سلاح هنگ دهم سواره نظام نامنظم مي پردازد که حاضر نشده بود از دستورهاي مافوق اطاعت کرده، دست به سرکوب هنگ 55 پياده نظام بومي بزند. او با شعف گزارش مي دهد که اين مردان را نه تنها خلع سلاح کردند بلکه کت و چکمه هاي شان را هم در آوردند، 12 پنس به هر کدام پرداخت، آنها را تا ساحل رود هندوس هدايت، بر کشتي سوار و در رودخانه ميان آب ها رها کردند. کاتب نامه، با آب و تاب، انتظارش را از غرق شدن تک تک سرنشينان ميان تندآب هاي رودخانه تشريح مي کند. فرد ديگري از اقدام تعدادي از ساکنان پيشاور ياد مي کند که در مراسم عروسي، طيق يک سنت ملي، ترقه هاي باروت دار منفجر کرده و باعث ايجاد وضعيت اضطراري شده بودند. روز بعد، مرتکبين اين اعمال مورد اتهام قرار گرفته «چنان تنبيه شدند که هرگز فراموش نخواهند کرد». از پندي Pendi، به سر جان لارنس اطلاع دادند که 3 نفر از سردستگان محلي دسيسه چيني مي کنند؛ او در پيام پاسخ دستور داد جاسوسي را در جلسات آنها شرکت دهند. بر اساس گزارش جاسوس، سر جان لارنس در پيام دومش دستور داد: «آنها را دار بزنيد.» اين رؤسا را دار زدند.


منبع: لوموند ديپلماتيك 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:51  توسط مرجان اردشیرزاده |