
نزدیک غروب بود و داشتم به خانه برمی گشتم که مغازه ای توجه مرا به خود جلب کرد قبلا ندیده بودمش اما الان تبلیغات دم در نشان می داد که فیلم اجاره و پخش می کند اما از نوع مجوز دار و اصلش نه کپی ! به داخل مغازه رفتم و در حالی که قصد خرید هیچ فیلمی را نداشتم فقط به پوسترها و عکس هنرپیشه های خوش آب و رنگ نگاه می کردم خیلی سرگرم کننده بود ... فروشنده که پسری بسیار جوان بود داشت با تلفن حرف می زد و من به راحتی به کارم ادامه دادم ! جعبه پر از سی دی سریال قلب یخی توجهم را جلب کرد که در کنار جعبه نسبتا خالی سریال قهوه تلخ مهران مدیری قرار داشت . با تردید پرسیدم: ااا قسمت چهارم سریال قلب یخی رو دارید . بی تامل پاسخ داد : خانم تا قسمت 7 سریال اومده ... فقط قسمت 4 رو می خواهید ؟ من تعجب کردم چون برحسب اتفاق این سریال را دیده بودم و راستش خیلی من را جذب نکرده بود ولی کمی کنجکاو شدم که ببینم کی الناز شاکر دوست رو کشته یعنی کار حمید گودرزی بوده یا .... ولی نه اینکه به دنبال سی دی اش بروم . داشتم فکر می کردم که همه قسمت ها رو بگیرم یا فقط قسمت 4 رو که فروشنده گفت : قرار بوده این هفته قسمت 8 بیاد ولی نیومده ! نگاهی به عکس مهران مدیری کردم و پرسیدم : راستی سریال قهوه تلخ فروشش خوب بوده ؟ که با لحن جالبی پاسخ داد ؟ میگید خوب بوده ! اصلا یکی از دلایلی که سریال قلب یخی هنوز نیومده استقبال شدید مردم از قهوه تلخه ... همه میان فقط قهوه تلخ رو می خرند ... پرسیدم : یعنی دیگه ادامه سریال رو نمی سازند ؟ مگه می شه ؟ پاسخ داد : چرا ولی نمی دونم کی قراره شماره 8 سریال بیاد به بازاد؟ ....چند تا سریال دیگه هم روی میز بود که معلوم شد همه تازه تولید شده اند پس خیلی از هنرمندان بجای کار توی صدا وسیما به این حوزه روی آورده اند جالبه ! تا ببینیم آخرش چی می شه؟ ولی از قرار معلوم مهران مدیری با یک قهوه تلخ گوی سبقت را از همه رفقا برده است !
اما این استقبال به چه دلیل است ؟ دلایل زیادی به ذهنم می رسد که هر کدام باید بررسی شود . یکی از اینها صحبتهای مدیری در ابتدای سریال و تقاضای کپی نکردن سریال از سوی مردم است و اینکه وعده جایزه های نفیس هم وسوسه انگیز است البته برای بعضی ها ... برای کسانی دیگر هم شاید اینکه به مدیری اجازه پخش این سریال را در صدا و سیما داده نشده پس حتما یک چیزهایی توی این سریال هست که ارزش دیدن را دارد .... شاید هم به خاطر تبلیغات بسیار گسترده اش باشد و یا اینکه این اواخر مهران مدیری با رفتارهایش دل قشری از جامعه را که تا حدودی معترض هستند به دست آورده و این امر باعث شده تا نسبت به او و کارش ارادت پیدا کنند....

هدف قهوه تلخ و محتوای آن هر چه که باشد خیلی مدنظر من نیست کما اینکه باید دیگران در این باره نظر دهند هرچند نمی توان با دیدن چند قسمت نخست آن به داوری نشست هنوز خیلی زود است ؛ گرچه از نظر من کیفیت کار کمی بالاتر از کارهای قبلی مدیری به نظر می رسد اما تقریبا همان سبک و همان افراد با همان بازی و همان شخصیت ها و اتفاقات را تاکنون شاهد بوده ایم که البته نقطه عطف آن اینبار نزدیک شدن به نباید ها و اسمش رو نبرها و خطوط قرمز است که تقریبا هر کس تا کنون سریال را دیده به اتفاق اذعان داشته که لبه تیز نقد به سوی یک بخش ویژه از جامعه و سیستم است که خودتان بهتر می دانید !.....
اما نکته مورد توجه من این بخش از سخنان مدیری است که به مردم توصیه می کند کپی را تهیه و خرید نکنید . و راستش را بخواهید از اینکه مسئله در این سطح و توسط چنین فرد با انگیزه و محبوبی میان مردم مطرح شده بسیار خرسندم و جالب اینکه تا حالا ندیده ام کسی این سریال را کپی کند . (هرچند همین الان که خواستم عکسی از قهوه تلخ جستجو می کردم این عبارت را در نتایج جستجوها دیدم : دانلود سریال قهوه تلخ و.... دانلود سریال قلب یخی و.....!! ) حتی خواهرم به دختر عمویم فیلم را نداد و گفت برو از سوپر دم خونتون بخر یک قدم بیشتر راه نیست ....! تقریبا جمله ای را تکرار کرد که مدیری از مردم خواسته بود ! وقتی دلیل کارش را پرسیدم گفت خب این کار درست نیست .... در ضمن مدیری فرق داره !! البته امیدوارم این رعایت و توجه برای تمام هنرمندان کشور از طرف مردم اعمال شود.(حالا کار نداریم که وزارت ارشاد چقدر از این گذار نفع می برد و صرف چه کار هایی می کند و اینکه کوفتشون بشه یا نوش جونشون ! این را می سپاریم به ..... ) . ما که قانونی برای حمایت از حق تالیف و نشر و انتشار اثر نداریم و اگر هم داشته باشیم آنقدر ضمانت اجرایی اش ضعیف است که بهتر است نداشته حسابش کنیم . از طریق قانون که نتوانستیم به نتیجه برسیم ؛ شاید مثل بیشتر مسایل مملکت مان باز مردم بطور خودجوش و مسئله حلال و حرام سنتی حق کپی رایت را بجا بیاورند! همین خود قدمی رو به جلو است برای ارزش گذاری و درک جایگاه کار هنری و هنر و .... در جامعه ما ایران..
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در شنبه دهم مهر 1389 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت
استاد ذوالفنون چند روزی است در مجتمع فرهنگی شهرستان دزفول به اتفاق گروه موسیقی دل انگیز برنامه اجرا می کند و با نواختن سه تار مخاطبان را سر شوق می آورد . دعوت و اجرای برنامه توسط پیشکسوتان عرصه موسیقی کاری بسیار ارزنده و در خور ستایش است . که امیدوارم همچنان ادامه یابد . کار گروه به نظر خوب می آمد و استاد نیز به اندازه زمانی که در اختیار داشت نواخت و در آخر هم موسیقی محلی دزفولی را با سایر گروه اجرا کردند که البته به نظر می رسید استاد به این قسمت کار علاقه زیادی نشان می دهد . این مسئله مرا به این فکر فرو برد که نقطه عطف موسیقی در شهرستان هایی مانند دزفول توجه و گسترش موسیقی سنتی شان است موسیقی سنتی به سبک استاد شجریان و سایر اساتید موسیقی که تقریبا تمام نقاط ایران طرفدار دارد و مورد توجه است اما تنها یک نقطه در جهان است که موسیقی و لهجه دزفولی دارد و آنجا هم شهرستان دزفول است گمان می کنم با مد نظر قرار دادن بیشتر موسیقی محلی و با توجه به این نقطه قوت بتوان موسیقی رها شده این شهرستان را به سایرین ارائه و معرفی بیشتری کرد . البته شاید با توجه به محدودیت هایی که خود موسیقی دانهای کشور از آن بیشتر مطلعند بخش هایی از آن را تغییر داد و همچنان باید برای احیای آن جنگید زیرا فرهنگ و موسیقی که بخش مهمی از فرهنگ هر جامعه ای را تشکیل می دهد بویژه در شهرستان هایی مانند دزفول که بسیار کهن و اصیل هستند ، ارزش مبارزه و پاسداشت را دارد .
وقتی شروع به نواختن موسیقی سنتی کردند و ترانه ای معروف از ترانه های محلی را خواندند من سراپا گوش شدم چون این موسیقی برای من و همشهری هایم ارزش خاصی دارد و مرا به دوران کودکی ام برد که در مراسم شادی و عروسی ها با دف ترانه هایی از جنس عشق و مهر می خواندند . و من نقطه عطف کارشان را در همین یک ترانه دیدیم هرچند توقع داشتم بیشتر موسیقی محلی و ترانه هایی از همین جنس بخوانند و بنوازند و همچنان تشنه باقی ماندم . میهمانانی هم که با ما امده بودند و با موسیقی و لهجه محلی دزفولی زیاد آشنا نبودند نیز ترجیح می دادند از این قطعه ها بیشتر نواخته شود زیرا برای آنها نه تنها تازگی داشت بلکه حس آشنای غریبی به همراه می آورد که علاقه مندشان می کرد....
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت
آنها را می توان هر جایی دید، گوشه و کنار شهر در حال کاسبی هستند و معلوم نیست چطور گرما و سرمای شدید را تحمل می کنند ! نگاه خسته و ملتمسشان را هر بار به سوی بیگانه ای می دوزند تا بلکه از این طریق فروشی داشته باشند ، آنها گدا نیستند بلکه در ازای اجناسی که می فروشند از مردم پول می گیرند مانند تمام کاسب های دنیا ! اما آنها کودک هستند و باید کودکی خود را با شادی و آموزش سپری کنند؛ بماند که چرا تفریح و سرگرمی و آموزش خود را بر سر چهارراهها باید بیابند! گاهی می بینمشان که دنبال هم می دوند و با بی توجهی از میان ماشین هایی که با سرعت از خیابان عبور می کنند رد می شوند ؛ بی آنکه اندکی نگران جان خود باشند.
هر بار با دیدنشان غمگین تر می شوم ؛ چه وقتی که ازشان خرید می کنم و چه مواقعی که این کار را نمی کنم. چند هفته پیش از یک پسر بچه فال خریدم ولی بعد فکر کردم خب با این کارم شاید به والدین یا کارفرمای بی وجدانش کمک می کنم ! و شاید باعث شده ام بطور غیر مستقیم از این کودک بهره برداری بیشتری شود! آن کارفرمایان از این احساس ترحم سوء استفاده می کنند!
و دفعه بعد سعی کردم التماس پسربچه ای را که میگفت تو رو به خدا یک جعبه چوب کبریت بخر تا بتونم ناهار بخورم ، نادیده بگیرم و این کار را کردم تا دو روز نتوانستم درست غذا بخورم! هنوز صدایش در گوشم است و فکر می کنم حتما از گرسنگی بی حال شده . و خدایا چگونه روز را در آن گرمای شدید سپری کرده .... او چه گناهی کرده ! یعنی با این کار(نخریدن از آنها) به او کمک می کنم ؟ اگر این تنها روش او برای زنده ماندن باشد چه ! قلبم در آستانه انفجار بود....
دفعه بعد که در صف پیپ بنزین بودم چند تا کودک بسیار زیبا رو دیدم که لی لی کنان کنار ماشین ها فال می فروختند هوا هم تقریبا تاریک شده بود ، آنها باید پیش پدر و مادر و در خانه های خود باشند ! خیلی خطرناک است .... جالب بود که همه قد ونیم قد بودند بین ۸ تا ۵ ساله ! بزرگترینشان که تقریبا ۸ ساله بودو سریعتر می دوید به ماشین من رسید و بعد از فروختن فال حافظ از من خواست تا به در ماشین آویزان شود و تا مسیر کوتاهی با من بیاید من ابتدا مخالفت کردم که خطرناک است ولی بعد اصرارش را دیدم که میگفت : خانم ما هر روز این بازی رو می کنیم ...!!!! من هم قبول کردم و اجازه دادم توی صف بنزین به ماشین آویزان شود ، و هنگام توقف به صورت زیبای گندمی اش با چشمان درشت و سیاهش که سرشار از انرژی و شور بود نگاه کردم احساس کردم باز کسی قلبم را هدف قرار داده و دارد منفجر می شود از او پرسیدم :راستی اون یکی (۵ ساله که خیلی هم با نمک بود) از شما عقب مانده و نمی تواند فال بفروشد ، بهش برسید. جواب داد: حواسمون هست برای همین پیش شما موندم تا به اون ماشین خودشو برسونه و کاسبی کنه! بغضم را دیگر نمیتوانستم کنترل کنم اشک هایم دست خودم نبود ....اشکهایم را ندید و انگار چیزی دیده باشد به عقب نگاه کرد و گفت : خانم دستت درد نکنه خداحافظ .....
به خانه که رسیدم فال حافظ را گشودم که باز این شعر را آمده بود:
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی که آخر آمد دوستاران را چه شد......
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت

نمی دونم نویسندش کیه اما خیلی زیبا گفته :
ميخواهم بگويم .....
فقر همه جا سر مي كشد ….
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست ......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ، كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست…
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است…….
I want to say….
......There is poverty everywhere
Poverty is neither hunger nor Nudity….
Poverty is something that you don’t have, but it is not money or food or jewelry...
Poverty is exactly the dusty books on a bookstore which is never let to sell…
Poverty is the blade winning recycling machine which mangles papers which nobody buy them…..
Poverty is three thousand year old inscription that some people have written on it their memoirs…
Poverty is a banana peel which is out of a car thrown on the street…
There is poverty everywhere…
Poverty is not going to bed hungry …
It’s spending a day with” no idea” ….
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ساعت 14:52 موضوع | لینک ثابت

شاید بتوان گفت این اولین بار بود که متخصصین بطور رسمی و در یک نشست تخصصی با ارسال پارازیت بر روی ماهواره ها سخن می گفتند تقریبا تمام کسانی که در جلسه نشست تخصصی بررسی اهداف تلویزیون های بی بی سی ، ام بی سی ، وی او ای و فارسی وان حاضر بودند چه کسانیکه فکر میکردند که این تلویزیون ها اهداف پلیدی دارند و عمدا برای منحرف کردن اذهان مردم به راه افتاده اند و چه کسانی که با این مسئله مخالف بودند ارسال پارازیت را مضر و بی فایده می دانستند . در نشست مسئله جالبی که وجود داشت و من از آن بهره بردم این بود که تقریبا میتوان به جرات گفت که آزادی بیان را تا حدودی توانستیم ببینیم و همه افراد مخالف و موافق توانستند به طور نسبی حرفشان را تا آنجا که مقدور بود بیان کنند . البته باز هم سخنان دکتر زیبا کلام گیرایی و جذابیت خاص خودش را داشت که لاجرم بر دل نیز نشست....
از جمله اتفاق نظر دیگر اعضای این جلسه میتوان به توافق بیشتر اعضا و شرکت کنندگان در ایجاد و راه اندازی تلویزیون های خصوصی و اندکی آزادی عمل بیشتر در این حوزه برای مبارزه با تلویزیون های به عبارت برخی بیگانه ! اشاره کرد که در نوع خود بی نظیر بود و بسیار جالب بود که بخش بسیار زیادی از متخصصین و حتی مردم عادی تر نیز به این امر اشراف داشتندکه چقدر راه اندازی اینگونه تلویزیون ها می تواند به جذب مخاطب کمک کند ....نمونه های آن را می توان در سریال ها وبرنامه هایی دید که برخی مواقع از سیما پخش می شد و مورد استقبال گسترده عموم قرار میگرفت...
و همچنین مورد دیگری که برای من جالب بود این است که تقریبا اکثر حاضرین انگشت اتهام را به سوی صدا و سیما نشانه گرفتند و اینکه سیما بویژه با سهل انگاری و بی توجهی و کج سلیقگی و ..... عرصه را برای رقیب چنان باز کرده که اینک دیگر توان مقابله با این تلویزیون ها را ندارد .....
ولی بحثی که مطرح نشد این بود که چرا اقشار مختلف جامعه از مذهبی گرفته تا غیر مذهبی از روشنفکران تا مردم عادی و ..... اینقدر به این رسانه ها تمایل پیدا کرده اند ؟ آیا وقت آن نرسیده که برای مخاطبان احترام بیشتری قایل شویم و آنها را توده بی شکلی که به راحتی شکل گرفته نبینیم و مخاطب را صاحب فکر و فهم و شعور بدانیم نه کسی که تنها به سراغ انتخاب اشتباه می رود تا به انحطاط کشیده شود !!!!!
البته این امر شاید و باید در سمیناری دیگر بررسی شود زیرا بسیاری از پرسش ها با این نشست مطرح شد و اجازه داده شد تا درباره آن به فکر فرو رویم و نیاز به نشست های بیشتر را حس کنیم .
البته تا وقتی که متخصصان به سر خود بزنند و مشکل را فریاد بزنند ولی گوش های شنوا هدفن به گوش و بی توجه ریتم خود را دنبال کنند نمی دانم آیا اینگونه تلاش ها فایده ای هم دارد یا .....؟
در این نشست دکتر زیبا کلام ، دکتر سلطانی فر ، دکتر بنی هاشمی ، آقای علی محمدی ، دکتر ضیایی پرور ، دکتر دربیگی و ....حضور داشتند که از تمامی آنها درسهایی تلمذ کردیم .
با سپاس از تمام دلسوزان این مرزو بوم
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در شنبه هشتم خرداد 1389 ساعت 18:40 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم چگونه بنویسم ؛ آیا می توان احساس قلبی خود را نسبت به کسی که با تمام وجود دوستش داری و برایش احترام و ارزش قایلی در قالب کلمات و جملات بگنجانی؟ شاید شاعران و نویسندگان برجسته بتوانند چنین کاری را به راحتی انجام دهند اما من ....
فقط می توانم اینگونه بنویسم که : وجودت را می ستایم ای معلم و استاد عزیزم ِتو کسی هستی که همواره از وجودت سرشار شده ام و مرا با جملات پرمعنا ، نگاه رو به آینده و توجه زیبایت به گذشته پر فراز و نشیب کشورم ، به شوق آورده ای و برای ماندن و تلاش کردن جسورم ساخته ای .
این ها را به پدر مدیریت رسانه و بسط دهنده رشته ارتباطات و البته راهنمای علمی و معنوی ما دانشجویانش می گویم بله به استاد گرانقدرم دکتر علی اکبر فرهنگی ، که هر بار می خواهم عمق احساسم را نسبت به او بیان کنم کم می آورم و البته سخن گفتن به مراتب از نوشتن برایم سخت تر است زیرا همه کلامم کلیشه ای بیش نمی شود !
استاد عزیزم آنگاه که از عمق وجودت نور را به چشمان ما هدیه دادی و راه را نشانمان دادی شاید خود ندانی که چه شوقی را به دانشجویانت ارزانی داشتی و چه ثروت گرانقدری را بدون چشم داشت به ما روا دادی .
وقتی در کتاب آندره ژید این جمله را می خوانم به یاد تو می افتم :
ناتاناییل ! من شوق را به تو خواهم آموخت ...
آری تو شوق را به ما آموختی ، شوق ادامه مسیر شوق بودن و رنج دیدن و لذت بردن ، شوق با هم و در کنار هم آموختن و شوق آموزگار بودن را تو در وجود ما شعله ور کردی .... ای کاش من بتوانم این نور و شعله ای را که درونمان روشن ساختی روشن نگه دارم و مانند مشعل المپیک در مسیر حرکتم نگذارم رو به خاموشی رود تا به مقصد برسانم ...
لحظه لحظه با تو بودن به وجود تمام ما نفوذ کرده و این را خوب می دانم که ذهن و فکرم را روشن ساختی و مثل مواقعی که سر کلاس می گفتم استاد حس می کنم اطرافم و گذشته و آینده ام را بهتر می بینم و انگار برایم دنیا شفاف تر شده زیرا بسیاری از معادلات زندگی را به من آموختی و چگونه بودن را بیشتر .... هر بار که از عمق وجودت سخن گفتنی و چشمان مهربانت پر اشک شد درون ما نیز پر و لبریز شد ....و این را با تمام وجود حس کردیم ...
حتی به حسادتهایم نیز افتخار می کنم و از اینکه گاه دوست داشتم فقط استاد خودمان باشی واینکه ترسیدم نکند دانشجویان دیگرت آنچنان که ما ما تو را می ستاییم قدرتو را ندانند نیز از خود شرمسار نیستم و به خود می بالم که این ترس را درون خود داشته ام و....
تو را می ستایم و از تو وام می گیرم به امید روزی که بتوانم آموخته هایت را بیاموزانم .....
با افتخار و مهر به وجود مقدست
دانشجویت : مرجان اردشیرزاده
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت
(نقاشی تعطیلات کسل کننده . اثر جیم آچیسون Boring Holiday by Jim Aitchison)
خودمانیم عجب مملکت پویایی داریم نیازی نیست خیلی دنبال هیجان بگردی مثلا مثل مردم کشورهای اجنبی دنبال تو دشت و دمن و جنگل و پریدن از ارتفاع خیلی زیاد برای خودت به زور تولید هیجان کنی ! اینجا افرادی هستند در راس که برای ما تولید هیجان می کنند و با این کار از روزمره گی و عواقب آن جلوگیری می کنند!
اینکه 5 روز قبل اعلام کنند که شنبه یک شنبه تعطیلی عمومی است و بعد از اینکه برنامه ریزی ات بهم خورد و با هزار دل دل کردن برنامه ای جدید برای خودت تهیه کردی و تصمیم های جدیدی با جارو جنجال توانستی بگیری یک دفعه از زبان یک رهگذر بشنوی که ادارات تعطیل نیستند امروز اعلام کردند ! و بعد تند تند دنبال خبر مربوطه بگردی و تو دانشگاهی هستی خوب کار خودت را می کنی و خیالت اندکی راحت می شود! و روزی که بلیطت را گرفته ای تا به سفری که بصورت ضرب العجلی تدارک دیده ای بروی دوستی باهات تماس بگیره و بگه راستی دانشگاهها تعطیل نیست ! و با کمال تعجب دنبال روزنامه صبح همان روز بگردی که اعلام کرده بود دانشگاهها تعطیل است و بعد اخبار تلویزیون ساعات 5 بگوید نیست و اخبار ساعات دیگر هیچ نگوید ! و بعد گیج و منگ انگار از در یک آزمون و مسابقه سخت شرکت کرده باشی نه به کارت می رسی نه از تعطیلاتت بهره و لذت می بری ! واقعا جالب و هیجان انگیز نیست! به نظر من ما نه تنها در دیدن حلول ماه هیجان داریم بلکه در اعلام کردن تعطیلات بدون برنامه ریزی نیز کارمان درست است !
البته یکی دیگر از مزایای این پویایی و نشاط این است که باعث شد بعد از مدتها دست به قلم دیروز و کی بورد امروز ببرم ! ببینید این هیجانات و غیرقابل پیش بینی بودن چقدر مزایا دارد حال سایر مزایا بماند!!!
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت



بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم
چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم
صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز بود کن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم
سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت
مدتی است که دختران ساکن در بیمارستان امید شهرستان لالی با ترس شدید و عدم امنیت روبرو هستند طبق گزارش های رسیده از شاهدان عینی این ماجرا مدتی است که اشخاصی از دیوار این خوابگاه بالا می آیند و در صدد ورود به درون این خوابگاه هستند در حالی که برخی از این افراد طبق گزارش های رسیده با سلاح سرد مجهز هستند و حتی گاهی با پرتاب سنگ به ایجاد رعب و وحشت اقدام می کنند این درحالی است که تلاش ها و اعتراض های پرسنل به هیچ جایی نرسیده و حتی توجهی اندک از سوی نیروی انتظامی این شهر صورت نگرفته است حال آنکه یکی از اصلی ترین وظایف نیروی انتظامی حفظ امنیت مردم است آیا باید اتفاقی سهمگین تر رخ دهد که توجه همگان را به خود معطوف کند ؟ آیا باید دختری آسیبی جدی ببیند تا مسئولین از خواب خرگوشی بیرون بیایند ؟ یکی از این شاهدان با توجه به وخامت اوضاع خواستار منعکس کردن این اتفاقات در روزهای اخیر شده است. برخی از آنها از اینکه مصاحبه کنند یا نامی از آنها برده شود واهمه دارند !! چرا باید چنین ترسی در میان دختران و زنانی که برای آسایش خانواده ، خود و جامعه شان دور از خانواده تلاش می کنند وجود داشته باشد آنهایی که با تلاش شرافتمندانه سعی در رفع مشکلی از مشکلات اطرافیان خود هستند و یا کوشش خود را برای شرافتمندانه زندگی کردن خود معطوف کرده اند . نیروی انتظامی و..... شما بدنبال سنگ اندازان و سنگ پرتاب کنندگان می گردید ؟ اینجا چند نفر هستند که برای دختران بی آزار این مرزوبوم مزاحمت ایجاد می کنند و سنگ پرتاب می کنند آیا برای شما که ادعای حمایت از مردم و ایجاد نظم و امنیت می کنید این مسئله اهمیتی ندارد ؟
چرا به آنها گفته اند فقط با گزارش تصویری می توانیم به کارتان رسیدگی کنیم ؟ آیا این مسئله مضحک نیست. باید مدرک بیاورند تا به کارشان رسیدگی کنند و یا هنگام حمله به دختران بایستی از مجرم و مهاجم فیلم برداری کنند و یا اینکه منظورتان این بوده که جلوی دوربین بیایند و از مجرمین و.... شکایت کنند تا به کارشان رسیدگی کنید ؟ همین که احتمال وقوع چنین پیش آمدی را بدهید خودش دلیلی بر رفع و توجه به مشکل است ؟ دیگر شاهد و این برنامه های مضحک چیست ؟
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
اینجا رو تارعنکبوت بسته ...از بس که بی نظرم ...
یک قهوه تلخ قلب یخی تان را ذوب می کند ....
موسیقی محلی دزفول
کودکان کار
فقر
تلویزیون خصوصی راهکار نشست مرکز استراتژیک برای بازگرداندن مخاطب ایرانی
به دکتر فرهنگی استاد عزیزم که شوق را به من آموخت
تعطیل بودن یا نبودن مسئله این است !
سال نو مبارک
ناامنی در خوابگاه دخترانه پرسنل بیمارستان امید دشت لالی
درباره وبلاگ

رودخانه دز و پل دزفول
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY