تبليغاتX
دژپل ژورنالیسم
 

زپدران ثروتمند ، فرزندان عاشق

 

هر سال ماه رمضان که شروع می شود  نمی دانم بنا به عادت و یا به دلیل رخوت بعد از خوردن و یا عدم خلاقیت و تفکر برای گذراندن اوقات مان بعد از افطار ، بیشتر ما به تماشای سریال های تلویزیون می نشینیم . جدای از روند تکراری و کسل کننده سریال ها ، هر سال منتظر می مانیم تا پدری ظالم و پول پرست را در برابر فرزندانی عاشق و سرکش ببینیم که از فرط رفاه به یاد عاشق پیشگی و فرار از مال و ثروت زیاد پدر افتاده اند و از این ثروت متنفرند در ضمن الزاما باید با ثروت دچار فساد و فراموشی شوند پس نمید انند با آن چه کنند در نهایت تصمیم می گیرند از آن فرار کنند و در گوشه ای زندگی زیبا ی فقیرانه و بخور نمیر را با عشق در پیش بگیرند؟ شاید ساختن این سریال ها در زمانه ای که کشورمان دچار فقر دلخراشی است به نوعی دلخوش کردن مستمندان جامعه به زندگی زیبا و شاد فقیرانه شان باشد ! تا بدانند که چقدر ثروت بد و اخ است و مردم را دچار فساد و بدبختی می کند! اما بیشترین موضوعی که ذهن مرا با دیدن این سریال ها به خود مشغول کرد برخورد و گستاخی فرزندان در برابر پدران مستکبر و زحمت کش است ؟ آیا واقعا فرزندان یاد گرفته اند که احترام و حرمت والدین خود را نگه دارند آیا آموخته اند که از روش های درست با آنان به گفتگو بنشینند که اینگونه آنها را بر علیه پدر و مادرانشان آموزش می دهند . پدر را در آستانه سکته می برند و بعد با آهنگی عاشقانه به زندگی عجیب خود می پردازند . و البته در نهایت باید آنها به داد پدر برسند زیرا او محتاجشان می شود !!! دامادها و عروس های ناخواسته این خانواده ها بسیار خوب هستند و البته چشم طمع به مال خانواده همسر ندارند !!؟؟ ولی در آخر قصه همه مال به آنها می رسد ؟؟؟؟؟ عجیب است در زمانه ای که تمام بار مسئولیت به دوش پدران خانواده است چگونه آنها را نادیده و ستمکار نشان می دهند بویژه اگر در رفاه نیز باشند. و عجیب تر اینکه این کار تقدیس می شود .و فرزندان خوب معمولا این کار را می کنند؟ نمی گویم پدران همه کارشان درست است اما این را می دانم که بیشتر این مدل رفتارها درست نبوده و نیست و البته عاقبت خوشی نیز در انتظار آنها نیست. کاش کمی هم حرمت پدر را به ما می آموختند و یا بهتر از آن می آموختیم چگونه با بزرگترانمان گفتگو کنیم تا به بحث و جدل منتهی نشود . روش  گفتمان در خانواده را هر روز به سمت دعوا و خشونت سوق می دهند بجای اینکه خانواده ای را نشان دهند که مسایل شان را بدرستی و با گفتگو در فضایی مطلوب حل می کنند . مثل اینکه پدر با پسر خواهر با برادر باید قهر باشد و به هم حسادت کنند تا در نهایت روز عید فطر همه با هم خوب شوند!!


 

نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 23:5 موضوع | لینک ثابت


ماهواره های فارسی چگونه به وجود آمدند؟


آلوی برغان و تلویزیون ۲۴ ساعته!

 پرونده تلویزیون های لس‌آنجلسی در خبرنگاران صلح

J4p- چندی پیش ماهنامه «نسیم هراز» چاپ تهران، پرونده ای در رابطه با «تلویزیون های لس‌آنجلسی» منتشر کرد. به دلیل توجه ویژه سایت «خبرنگاران صلح» به مباحث رسانه ای و همچنین ضریب بالای جذب مخاطب توسط این شبکه ها و طبیعتاً اهمیت بررسی آن ها، از این پس به مرور، مجموعه مطالب ارائه شده در آن پرونده در بخش «رسانه ها»ی j4p منتشر خواهد شد.

شما می توانید به فاصله حدود دو روز، هر بار یک گزارش، نقد، معرفی یا مطلب خواندنی دیگری را در این رابطه، در خبرنگاران صلح بخوانید. امیدواریم ما را از نظرات خود بی اطلاع نگذارید.

 

 آلوی برغان و تلویزیون 24 ساعته!

ایرج باباحاجی- سرزمین آمریكا و ایالت كالیفرنیا از اواسط دهه پنجاه بهانه‌ای برای مهاجرت ایرانیان بود. در اواخر دهه 70 میلادی این مهاجرت به اوج رسید و در سال‌های بعد از آن، آنچنان شتابی گرفت كه مقامات آن سرزمین مجبور به پذیرش و معرفی جامعه بزرگ ایرانیان در اطلاعات آماری و نفوس خود شدند.

در اوایل انقلاب و آغاز سیل مهاجرت ایرانیان به اروپا و آمریكا و دیگر بلاد و به خصوص كالیفرنیا، روزنامه نیویورک تایمز در گزارش ویژه‌ای تحت عنوان «ایرانی‌ها دارند كالیفرنیا را می‌خرند» از اشتیاق مهاجران مرفه ایرانی برای خرید زمین‌های كالیفرنیا به خصوص شمال سانفرانسیسكو خبر داد. یكی از مجلات چاپ لس‌آنجلس با اشاره به خرید زمین و آپارتمان و رستوران و مغازه توسط ایرانیان تازه رسیده، كاریكاتوری چاپ كرد كه یك مرد شرقی سوار بر قالیچه حضرت سلیمان را نشان می داد که دارد بر فراز كالیفرنیا پرواز می‌كند! دیگر مطبوعات و جراید نیز خبر از اشتیاق مهاجرانی تازه وارد می‌دادند كه با كیف‌های پر از پول وارد شده و دست روی مرغوب‌ترین زمین‌های ایالت می‌گذارند كه به سرعت قیمت‌های نجومی پیدا می‌كردند. از جمله، «بورلی هیلز» جایی بود كه به سرعت از ایرانیان پر شد و به قرق آن ها درآمد.

شمال كالیفرنیا سوای استعداد كشاورزی و پرورش مركبات، از مهم ترین مراكز صنعتی جهان است. منطقه «ولی» (یا به قول ایرانیان ولی‌آباد!) زادگاه اصلی غول‌های رایانه‌ای است و نفت و طلا و فعالیت‌های فضایی،‌ الكترونیكی و كشاورزی و در آخر هالیوود بزرگ، این منطقه را به ششمین قدرت اقتصادی جهان تبدیل كرده و سالانه پانصد تا ششصد هزار مهاجر از اقصی نقاط جهان به سوی آن پرواز می‌كنند؛ مهاجرانی از ژاپن و ویتنام و تایلند و ایران كه گروه مهاجران طلایی آن، همین آخری یعنی ایرانیان هستند. این گروه با پنج هزار پزشك متخصص و دو هزار استاد دانشگاه و پانصد وكیل و حقوقدان برجسته و هزاران مهندس و آرشیتكت و مدیر و تاجر و هنرمند و تاجر موفق؛ با درصد 3/37، بزرگترین گروه مهاجر را در جمعیت كالیفرنیا تشكیل داده و جزو جمعیت مهم این ایالت محسوب می‌شوند.

برای اولین بار وقتی «ران كلی» یك عكاس حرفه‌ای آمریكایی، درگزارش مصور خود به نام «ایرانجلس» كوشید تضاد میان نسل اول و دوم مهاجران ایرانی و چهره‌های روز جامعه ایرانی در آن دیار را روایت كند، شاید خود نمی‌دانست كه این عنوان ابداعی گزارش مصورش بر تارك بزرگ ترین کوچ نشین ایرانی ماندگار شود و به تدریج از ایرانجلس به «تهرانجلس» تبدیل و معروف شود؛ جامعه ایرانی كه در فلاش بك‌های نوستالژیك خود می‌كوشیدند تا با كوچك ترین شبیه‌سازی، یاد خیابان‌های تهران و راسته بازار و تفرجگاه‌های كوهستانی شمال شهر را تداعی و جاودان كنند. عنوان‌هایی مثل: بستنی اكبر مشتی، سوپرجردن، چلوكباب حاج نایب، جواهری مظفریان، دیزی سربند و گوجه‌سبز برغان؛ تلنگری برای تمام دلتنگی‌های تهران دهه پنجاه است تا با این نام‌ها یاد آن روزگار را تصویرسازی و در آن حال و هوا سیر كنند!

ران كلی در گزارش خود از خوی و خصال شاعرانه مرموز و گرمای درونی، عمق احساسات، میزبانی سخاوتمندانه، سنت غنی، اندوه عمیق و حالت مالیخولیایی و دردآگین جامعه‌ای یاد كرده بود كه به مادی‌گرایی چشمگیر، دلبستگی به جاه و مقام و حالات متظاهرانه رسیده بود. جامعه‌ای كه توانسته با نوع زندگی و هوش و استعداد و شم تجاری، نظر جامعه آمریكایی را به خود جلب كنند و مهاجرانی ثروتمند معرفی شوند، خیلی زود پله‌های ترقی را بالا رفته و با خلق و خوی آن سرزمین كنار آمده و اخت شداند، اگرچه رسم و رسومات خود را نیز فراموش نكرده‌اند و پایبند به خاك مادری و تمام جلوه‌هایش روزگار می‌گذرانند. این جامعه بزرگ بعد از جاافتادن و گذران چند وقتی، به فكر این افتاده‌اند كه در پیله ایرانی خود صاحب روزنامه و رسانه شوند. مهاجرانی كه در بین آن ها از مدیر مسؤول و صاحب امتیاز مجله و روزنامه در تهران، پیدا می‌شد تا روزنامه‌نگار و خبرنگار رده پایین كه دوست داشتند حرفه خود را دنبال كنند و به قول معروف در هوای آن نفس بكشند؛ مانند «مهدی ذكایی» و خیلی نام‌های آشنای دیگر مطبوعات قدیم.

در حالی كه به نفوس جامعه ایرانی مقیم آمریكا اضافه می‌شد، ضریب نوستالژی «تلویزیون فارسی» نیز افزایش یافت. این جامعه پر از مردان و زنانی بود كه دوست داشتند با فشار دادن دكمه تلویزیون، فارسی بشنوند و از موسیقی ایرانی لذت ببرند. تا قبل از این اتفاق، شركت‌های موسیقی می‌كوشیدند با ضبط و اجرای نمایش‌های ایرانی و شوهای تلویزیونی، این خلأ‌ را جبران كنند اما تاسیس تلویزیون ایده دیگری بود...

همه چیز تكمیل و تنها كمبود، تلویزیون فارسی بود! این رویا در اوایل دهه 1980 به واقعیت پیوست. «علی لیمونادی» و «منوچهر بی‌بی‌یان» این آرزوی ایرانیان را به بار نشاندند. تلویزیون‌های «ایرانیان» و «جام جم» با مجریان نام آشنایی چون هنرپیشه‌های قدیمی از جمله «شهره آغداشلو»، با برنامه‌های یك ساعته، به میان مردم آمدند. این دو رسانه هر كدام با مدت یك ساعت برنامه در هفته (در روز یكشنبه) به میان جامعه ایرانی آمدند و به عبارتی اولین تلویزیون‌های ایرانی روزهای غربت محسوب می‌شدند. اكثر برنامه‌های این دو رسانه از قبل ضبط و تولید و بعد به نمایش در می‌آمد.

منوچهر بی‌بی‌یان در همان روزها با نام «برنامه‌سازی»، موفق شد آرشیوی بسیار موفق و غنی از تمام چهره‌های معروف سیاسی، فرهنگی و هنری برای خود به وجود بیاورد؛ چهره‌هایی كه او با آن ها مصاحبه و در تلویزیون خود پخش می‌كرد.

با شروع به كار این دو تلویزیون، سر و كله «فرزان دلجو» و «امیر جاهد» نیز با تلویزیون «جنبش» پیدا شد. به این ترتیب ایرانیان ساكن كالیفرنیا می‌توانستند در روز یكشنبه از ساعت یازده صبح تا دو بعدازظهر بیننده برنامه‌های فارسی‌زبان اعم از: شو، اخبار، تفسیر و گزارش و مصاحبه با چهره‌های محبوب خود باشند. چه بسا كه این رسانه‌ها میعادگاهی برای یافتن نوستالژی‌های وطن شده بود و خیلی زود متوجه می‌شدند كه كدام یک از آن ها غربت نشین و كدام چهره‌ها در وطن مانده‌اند!

مهدی ذكایی سردبیر قدیمی هفته نامه «جوانان» كه خود با زحمت فراوان موفق شد خاطره مجله محبوب اش را در لس‌آنجلس زنده كند، درباره تلویزیون‌های لس‌آنجلسی می‌گوید: «تلویزیون‌های جام جم و ایرانیان روی كیبل‌های لس‌آنجلس می‌گرفت و در نیویورك و واشنگتن نیز قابل دریافت بود. بعد از حضور این دو، كم كم سر و كله تلویزیون‌های دیگری نیز پیدا شد؛ تلویزیون‌هایی چون «برنامه صبحگاهی» كه ایرج گرگین و پرویز غریب افشار و نورالدین ثابت ایمانی در آن برنامه داشتند و دیگر به صورت روزانه یك ساعت برنامه اجرا می‌كردند.»

او در مورد جوانان نیز به روزهای سخت خود اشاره می ‌كند كه در دو اتاق كوچك، تحریریه تشكیل داده و با كمك یك طراح ایرانی و یك سری نویسنده جوان و عده‌ای از چهره‌های قدیمی مطبوعات كار خود را انجام می‌دادند تا بتوانند خاطره مجله جوانان را در غربت زنده كنند؛ مجله‌ای كه امروز در تمام ایالات متحده پخش و حتی به كشورهای حوزه خلیج فارس و شرق آسیا (ژاپن) نیز راه پیدا كرده است. به غیر از او «ارونقی كرمانی» سردبیر سابق «اطلاعات هفتگی»، «تهران پست» را منتشر می ‌كند كه به جایگاه جوانان نرسیده.

به هرحال بعد از ظهور و پیدایش تلویزیون‌های یك ساعته و چند ساعته، جامعه ایرانی كم كم به فكر افتادند تا تلویزیون‌های خود را 24 ساعته کنند. شبكه «پارس» به عنوان اولین تلویزیون بیست و چهار ساعته، در روز مهرگان سال 98 استارت خورده و كار خود را شروع کرد كه با پیدایش آن اپیدمی «بیست و چهارساعته» به راه افتاده و سپس نام‌هایی چون NITV، ITN و TAPESH به دنیا آمدند.

 

 ماهنامه «نسیم هراز»، شماره 7


 

نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


شکارچيان مطبوعات و سوداگران قدرت

در طي يک نشست همگاني، 98 درصد از روزنامه نگاران روزنامه « اکو»، يک « امتناع دسته جمعي » عليه بازخريد روزنامه شان توسط گروه آقاي برنارد آرنو که دوست آقاي نيکولا سازکوزي و ثروتمندترين مرد فرانسوي مي باشد را امضا کردند. در ايالت متحده نيز، پيشنهاد بازخريد « روزنامه وال استريت » توسط آقاي روپرت ماردوچ که يکي از ستايشگران رئيس جمهوري جرج دبليو بوش مي باشد، جمع مقاله نويسان را نگران کرده است. آقاي سرژ داسو، رئيس روزنامه « فيگارو» مي پرسد « چرا بايد آزادي بيان هميشه از آن روزنامه نگاران باشد و نه از آن سهام داران؟ »

هنگامي که روزنامه نگاران روزنامه وال استريت روز پنجشنبه 28 ژوئن 2007 متوجه شدند که آقاي روپرت ماردوچ، اين صاحب قدرت استراليايي آمريکايي نسب در امر رسانه هاي گروهي در حال امضاي چکي به مبلغ 5 ميليارد دلار براي بازخريد روزنامه شان است، تصميم به يک عکس العمل قاطعانه گرفته و چاپ روزنامه را به تاخير انداختند. مي دانيم که اين نهاد جهاني مطبوعاتي با امر اعتصاب کاملا بيگانه است و هر اتفاقي که بيافتد اين روزنامه اقتصادي به روال هميشگي سروقت چاپ مي شود تا مبادا موجب نگراني خواننده هاي « شهرک بورس» گردد.
با اين کار، صدوپنجاه روزنامه نگاري که در اين جريان اعتراضي شرکت کرده بودند، يعني نيمي از کارمندان روزنامه وال استريت در سرتاسر آمريکا، مي خواستند به خانواده بانکرافت که از سال 1902 صاحب روزنامه اند، اکراه خود را از فروش روزنامه نشان دهند. اينان اميدوار بودند که با تقاضاي ايجاد يک کميته مستقل که مسئول تعيين مديران هيئت تحريريه بوده و بدين ترتيب استقلال روزنامه را تضمين مي کرد، به مذاکرات جهت دهند. اين تضمين يادآور ضمانتي است که آقاي ماردوچ هنگام بازخريد روزنامه تايمز در لندن در سال 1981 قول آن را داده بود. آقاي جان بيفن، که در آن هنگام وزير دولت خانم مارگارت تاچر و مسئول رسيدگي به اين پرونده بود اعتراف مي کند که اين ضمانت در واقع براي خالي نبودن عريضه بوده و قصد آن فقط امکان پذير ساختن معامله بوده است. يک سال پس از بازخريد تايمز، هنگامي که معاون مديريت روزنامه به آقاي ماردوچ يادآور مي شود که ايشان با استقلال روزنامه موافقت کرده بودند، ماردوچ جواب مي دهد : « اي بابا، خيلي قضيه را جدي نگيريد! من به تمام روزنامه هاي ديگرم هم دستور مي دهم، چرا با روزنامه تايمز نبايد اينکار را بکنم ؟ (1) »
بدين ترتيب، آقاي ماردوچ، در راس يک امپراطوري ارتباطاتي قرار گرفته که با مداخله شديد منافع سياسي، اقتصادي و مالي، امر روزنامه نگاري را به سلطه خود درآورده است (2). در سال 1986، هنگامي که او شرکت هاي مطبوعاتي اش را بازسازي مي کرد ومي خواست 5000 حقوق بگير را اخراج نمايد، بانوي آهنين (تاچر- م.) به او کمک هاي شاياني رساند. يازده سال بعد، پس از اينکه آقاي ماردوچ مطمئن شد که رهبر حزب کارگران انگليس ميراث خانم تاچر را حفظ خواهد کرد، حمايت خود يعني روزنامه هاي سان، نيوز آف د ووردز، تايمز و ساندي تايمز را از نامزدي آقاي توني بلر در انتخابات (پيروزمندانه) اعلام کرد. گروه مطبوعاتي آقاي ماردوچ ، نيوز کورپورشن، که 32 درصد خوانندگان روزنامه هاي انگلستان را در بر مي گيرد ، در طول سه دوره نخست وزيري آقاي بلر هرچه بيش از پيش ثروتمند تر شد.

آقاي نيکولا سارکوزي، به مزاح مي گيرد
پروژه بازخريد گروه اکو توسط آقاي برنارد آرنو، ثروتمندترين مرد فرانسه و رئيس شماره يک شرکت لوکس فروشي لويي وويتان، با قضيه آقاي ماردوچ شباهت بسياري دارد. آقاي آرنو که شاهد ازدواج آقاي نيکولا سارکوزي بوده و نيز در جشن پيروزي آقاي سارکوزي درشب انتخابات رياست جمهوري شرکت داشت، بلافاصله بعد از به قدرت رسيدن آقاي سارکوزي از حمايت سياسي او بهره مند شد. در اوايل ژوئيه آقاي رئيس جمهور با لحني مسخره آميز گفت : « جالب اين است که روزنامه نگاران روزنامه تريبون اعتصاب کرده اند تا آقاي آرنو روزنامه شان را نفروشد وهمان روز روزنامه نگاران روزنامه اکو اعتصاب کرده اند تا آقاي آرنو روزنامه شان را نخرد. (3) » در ميان ششصد نفري که فراخوان هيئت نويسندگان روزنامه را براي حمايت از استقلال روزنامه امضا کرده اند، اسم نزديکان آقاي سارکوزي به طرز چشمگيري خالي است. و لطف رياست جمهوري که شامل حال رئيس لويي وويتان مي باشد با حضور آقاي نيکولا بزير، مديرعامل گروه آرنو، در کنار رئيس جمهور نماد پيدا کرده است.
آقاي بزيرهمان کسي است که کارمندان روزنامه تريبون در روز 11 ژوئيه براي بيان اعتراضات خود نزد او رفتند و در ضمن در سالهاي بين 1993 تا 1995 رئيس دفتر نخست وزيري بوده است. بدين ترتيب، او مسئوليت پخش سخنان نيکوي آقاي ادوارد بلادوردر رسانه هاي بزرگ گروهي پاريس در اين دوره را با آقاي سارکوزي تقسيم مي کرده است. در واقع کارمندان روزنامه تريبون، نگراني خود را نزد هميار سياسي و همراه قديمي رئيس جمهور بيان کردند.
آقاي آرنو، همانند آقاي ماردوچ البته با روشي مختلف، به دخالت جويي شهرت دارد. در سپتامبر 2006، فرانسوا اکزاويه پي يتري، مدير هيئت تحريريه روزنامه تريبون، نظر سنجي اي را که در آن برنامه اقتصادي خانم سگولن رويال جدي تر از برنامه اقتصادي آقاي سارکوزي قضاوت شده بود سانسور کرد. هيئت تحريريه مخالفت خود را به اين عمل آشکارا اعلام کرد. چه چيزي پشت اين سانسور خوابيده بود؟ دستور مستقيم آقاي آرنو يا کاسه داغتر از آش شدن يک مديرکل؟
اين اولين مداخله جويي نبود. در ماه مه 2003، هنگامي که چاپ يک مقاله دوصفحه اي بسيار تند درباره وضعيت اقتصادي گروه پينو- پرنتام - رودوت که رقيب گروه آرنو است به تعويق افتاد تا درست هنگام جلسه عمومي سهامداران گروه لويي لوويتان به چاپ برسد، جلسه اي که در آن يک نسخه از اين مقاله پخش شده بود، انجمن روزنامه نگاران براي اعتراض به طور دسته جمعي استعفا داد. فيليپ مودري، مديرکل سابق هيئت تحريريه روزنامه تريبون که در سال 2000 مقاله شايان توجهي درباره برج شرکت لويي لوويتان نوشته است قبلا اعلام کرده بود که « رابطه با سهامداران در هيچ کجا عادي نبوده است » و اينکه منافع سهامداران « نبايد توسط روزنامه اي که در کنترل آنهاست به خطر بيافتد». او خواستار حق دخالت در نگارش شده بود حتي « به ضرر خوانندگان » (4).
روزنامه نگاران روزنامه اکو که بعضي شان از روزنامه نگاران سابق روزنامه تريبون هستند، اين فلسفه را از ياد نبرده و نگرانند. آنها ديگر نمي توانند نام شرکت لويي لوويتان که در سال 2007 ، 124 بار در روزنامه درج شده بود را به راحتي به زبان آورند. آنها مي ترسند که با آوردن نام اين شرکت يا موجب دلخوري بعضي ها شوند و يا از طرف برخي ديگر متهم به چاپ لوسي گردند. چگونه مي توان اعتبار روزنامه را در مقابل چنين اعمال نفوذ شخصي اي حفظ نمود؟ آقاي آرنو نه تنها صاحب حدود 70 مارک لوکس مي باشد بلکه او همچنين داراي منافع اقتصادي مشترک با آلبرت فرر، از قدرتمندان مالي بزرگ بلژيک و نيز صاحب 1.9 درصد سهام گروه فروشگاه هاي زنجيره اي کرفور بوده و عضو هيئت مديريت گروه لاگاردر مي باشد. او به خصوص در راس نهمين گروه ثروتمند جهاني قرار گرفته است. سود خالص شرکت لويي لوويتان در سال 2006 (9.1 ميليارد يورو) به تنهايي کافي است تا به او امکان دهد تا نقش بسيار مهمي در زندگي سياسي اقتصادي ايفا نمايد.
روزنامه نگاران روزنامه اکو، که همکارانشان در روزنامه تريبون به آنها پيوستند، قاطعانه به يک اعتصاب دو روزه دست زده و از چاپ روزنامه جلوگيري نموند و از ستون هاي روزنامه هايشان براي توضيح اهداف مبارزه شان استفاده کردند. اگر کارمندان يک شرکت کوچک که توسط يک خريدار ناخواسته تهديد مي شدند دست به چنين مبارزه اي براي دفاع خويش زده بودند، کسي به آن توجه خاصي نمي کرد اما مبارزه کارمندان روزنامه اکو، به هرگونه جسارتي ميدان داد، از درخواست کمک از دولت و رئيس جمهوري و صاحبان صنايع گرفته تا مصاحبه مطبوعاتي با حضور رهبران حزب سوسياليست (آقاي فرانسوا هولاند).
روزنامه نگاران روزنامه اکو، بدون آنکه دست همياري به سوي کارگران چاپ و پخش که آنها نيز در توليد خبر سهيم اند دراز کنند، مسئله « ارزش » روزنامه را براي سهامداران مطرح نمودند، ارزشي که در صورت تهديد استقلال روزنامه ، خدشه دار خواهد شد. مديريت هيئت تحريريه روزنامه که مي ترسيد حضورش در صحنه جلب توجه نمايد و به نماد « معبد قرباني » تبديل شود ، براي پيدا کردن يک راه حل، پيشنهاد يکي از دست اندرکاران مالي، مارک لادرت دو لاشارير را ارائه داد که او در ضمن رئيس آژانس ارزش گذاري بين المللي فيچ ريتينگز مي باشد که در بازار بورس کاک 40 به شرکت ها نمره مثبت ويا منفي مي دهد. پيشنهاد آقاي لاشارير از پيشنهاد آقاي آرنو کمي بهتر است و روزنامه نگاران به طور اتفاق با آن موافقند. در اين پيشنهاد تعهد شده است که کسي بيکار نشود و استقلال روزنامه حفظ گردد (مديرهيئت تحريريه فقط در صورت موافقت حداقل 55 درصد ازروزنامه نگاران به اين سمت گماشته خواهد شد). با اين همه، آقاي لاشارير تابع فرجام مذاکرات بين روزنامه و گروه لوي وويتان مي باشد که تا آخر اکتبر به صورت انحصاري در جريان خواهد بود. زيرا اين ابرقدرت صنايع لوکس، که خود را قرباني يک جريان تهمت زني مي داند، در روز 12 ژوئيه « اراده خود را مبني بربه دست آوردن گروه اکو» اعلام داشت.
آيا ممکن است که مهمترين روزنامه اقتصادي - مالي به دست اولين گروه اقتصادي - مالي اين مملکت بيفتد؟ فراخوان 28 انجمن روزنامه نگاران که خواهان ضمانت هاي قانوني براي حفظ نقش اين انجمن ها مي باشد اين احتمال را از بين نخواهد برد. در سيستم معامله گري کاپيتاليستي، روزنامه - به جز روزنامه هايي که در اساسنامه خود براي تعيين مديريت هيئت تحريريه به اين هيئت حق وتو داده اند، مانند روزنامه لوموند - محصولي است مانند ديگر محصولات که به کسي فروخته خواهد شد که برحسب منافع اعلام شده ( ويا اعلام نشده) خود، بهترين مبلغ را پيشنهاد کند. خريد روزنامه فيگارو توسط سرژ داسو، سناتور و عضو حزب او. ام. پ. (اتحاد براي يک جنبش مردمي، حزب سارکوزي- م.) که در ضمن صاحب صنايع هواپيماسازي است، نمونه افشاکننده اين امر مي باشد. ميزان مداخله سياسي صاحب روزنامه کاملا به رابطه اش با نيکلا بتو، مديرهيئت تحريريه اين روزنامه بستگي دارد که از طرفداران پروپا قرص سارکوزي مي باشد. آقاي داسو موفق شد بدون هيچ تقابلي حمايت روزنامه را از کانديداتوري سارکوزي به دست آورد. و از موازين دولتي مبني بر کاهش ماليات بر ارث و محدود کردن آن به 50 درصد از ميزان درآمد اظهار خوشبختي نمود.
اندکي پس از آنکه روزنامه ليبراسيون تحت کنترل آقاي ادوارد روچفيلد درآمد، انجمن کارمندان اين روزنامه مجبور شد که از حق وتوي خود درمورد « تصميمات بزرگ روزنامه » صرف نظر کند (در نوامبر 2006). مديرکل جديد روزنامه، لوران ژوفرن، اگرچه - با استناد به يک مقاله سانسور شده در روزنامه يکشنبه - مخالفت خود را با « جديت تمام » با « سانسور کردن مقاله هايي که بي اهميت هستند اما در ماهيت عمل مخالف اصول استقلال روزنامه مي باشد » را اعلام کرده است ليکن در همان زمان خود نيز دست به اقداماتي زده که ادعاي مبارزه با آنها را دارد. بدين ترتيب، هنگامي که وقايع نگار روزنامه، پير مارسل به او فهماند که نمي خواهد اسمش جزو تسليت گويان بارون گي روچفيلد درج شود (طي اطلاعيه اي در روزنامه، « مجموعه گروه روزنامه ليبراسيون » « غم » خود را اعلام کرده بود)، ژوفرن شخصا قيچي را به دست گرفت...

منبع لوموند دیپلماتیک
Iran social communications
 Weblog Of hasan sabilan ardestani


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت