رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریاد رسی رفت
این عمر سبک سایه ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
تقدیم به مهدی و مصطفی که آرمیده اند
روزی که تو را برای بار اول دیدم چشمان مشتاق و گلایه آمیزت را به من دوختی و گفتی : کمی ما رو تحویل بگیر . و مرا شرمنده کردی .راستش آنقدر سرحال و شاد به نظر می رسیدی که فکر نمی کردم بیماری ات زیاد مهم باشد به گمانم دیگر تو را نمی بینم وقتم را صرف بچه هایی می کردم که موهای سرشان ریخته بود و نگران از دست دادنشان بودم. اما طولی نکشید که توجه همه را با شیرین زبانی ها یت جلب کردی بویژه با طرفداری شدیدت از تیم مورد علاقه ات فکر کنم از قرمزی رنگ تیمت به زرشکی می زدی ! و کسی جرات مبارزه با تو را نداشت .من هر از گاهی برای اینکه باهات به اصطلاح کل کل کنم سربه سرت می گذاشتم که این چه تیمیه که ....
هفته بعد با تعجب تو را باز دیدم و هفته های بعد، باور کن با امیدواری و سخنان شاد و سرشار از زندگی ات هیچگاه فکر نمی کردم که روزی با مرگ همسفر ، زندگی را به کناری بگذاری و بروی؟ هنوز هم باورم نمی شود هر هفته حالت بدتر می شد تو را دیدم که موهایت ریخته بود و رنجور بودی ، اخرین بار که دیدمت در اتاق ایزوله بود باز با گلایه به من نگاه کردی ، ما رو تحویل نمی گیری ! باور کن ازت خجالت می کشیدم چون نمتوانستم از رنجت بکاهم و آن همه ایمان مادرت و شور خودت مرا شرمنده می کرد ، حال می دانی که از تو خجالت می کشیدم ! حال که آرام شده ای و درد ورنج از جسم زیبایت رخت بسته ، حال که نزد کسی هستی که تو را از همه بیشتر دوست دارد ، دیگر هیچ رنجی تو را در بر نخواهد گرفت اما افسوس که بیشتر پیشت نماندم هرگز فکر نمی کردم تو را انتخاب کنند و ... مادرت را دیدیم که می گفت : دیدید مهدی من بالاخره شفا یافت.
مصطفی از تو کوچکتر بود اما چشمانش در ذهن همه ما نقش بسته به او می گفتیم چشم قشنگه ! روزهای آخر نمی توانست با ما بازی کند و خیلی زود خسته می شد ، او هم با تو به محل امن آمده حالا می توانی تا آنجا که دوست دارد باهاش بازی کنی ....می دانم خیلی در امان و آرامش هستید اما ما همه دلتنگتان هستیم .
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

رودخانه دز و پل دزفول
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY