یکی از دوستان خوبم مطلبی درباره واقعی بودن نوشته که بسیار جالب بود .راستش من رو به فکر فرو برد .داستان درباره خرگوشی است که از اسبی درباره معنای واقعی بودن می پرسد و اسب نیز واقعی بودن را زمانی می داند که کسی تو را از صمیم قلب و بخاطر وجود خودت دوست داشته باشد. این معنا بسیار از نظر من زیباست و می دانم آن را تجربه کرده ام و مدیون کسی میدانم که این حس را به من خالصانه عطا کرد . می خواهم این تجربه را با شما هم درمیان بگذارم زیرا ارزشش نزد من به اندازه زندگی است. می دانید که معنای عزت نفس و حرمت به نفس تنها زمانی درون اشخاص روشن و دست یافتنی می شود که بتوانی در میان اطرافیان آن را بیابی در واقع این حس را از هم نوعان خود حال چه خانواده دوست یا همکار باشد فرق نمی کند در واقع این اطرافیان ما هستند که به ما با نگاهشان با اهمیت دادن هایشان با تایید ها و....ما را به داشتن احساسی لطیف در مورد خودمان سوق می دهند . و ما نیز با کسانی که این احساس را درونمان بر می انگیزانند نزدیکی بیشتری حس می کنیم. بسیار ی از ما با یک نگاه محبت آمیز (واقعی و عمیق نه مصنوعی و ...) شاید راهمان عوض شود و به خودمان اجازه ندهیم که وجود مبارکمان را که مورد عشق و محبت عزیزی قرار گرفته در معرض آلودگی قرار دهیم. من شاید این را از کسانی در طول زندگی ام بسیار فراگرفته ام اما تا قبل از آشنایی با این شخص (بگذارید او را آشنا بنامیم) نمی دانستم خطوط وجودم پررنگ تر را می توان از این می شوند شاید تا قبل از آن این خطوط برایم کمرنگ و محو بودند گاهی رنگشان بیشتر و اغلب کم تر می شد. اما تا به اشنا رسیدم شاید معنای دوست داشتن را فهمیدم و نیز گذشت را . اگر تمام زندگی ام را برایش بگذارم شاید کم گذاشته ام اما او زندگی ام را نمی خواهد . از او یاد گرفتم (بعد از پدر و مادرم) که چگونه به دیگران احساس ارزشمند بودن را بدهم احساسی که مخالف بی تفاوتی و عناد است و اشتباهاتشان را بپذیرم و ببخشم . راستش تا آنجایی که می توانستم در کار با خانواده هایی که در جمعیت با من سرو کار داشتند سعی کردم این حس را انتقال دهم . شما هم تمرین کنید و به دیگران آن را هدیه دهید بعد از مدتی می بینید که قبل از اینکه پیر و فرتوت شوید بقدری واقعی شدید که تمام خطوط روح و جسمتان را می توانید حتی لمس کنید .می دانی چرا چون که آنها هم بالاخره یادم می گیرند شما را باور کنند.شاید در ابتدا اشتباه کنی اما مهم نیست اهمیت در نگاه من و تو است و اینکه تو و من در مسیر حرکت می کنم و لو اینکه گاه تلو تلو بخوریم خاصیت انسان ضعیف در همین تلو تلو خوردن هاست... و همین حرکت تدریجی ... حرکت تدریجی را دوست دارم... خیلی زیباست نه ....
پس پروردگارا
او را
و تمام کسانی را که سعی می کنند به اطرافیانشان احساس بودن و ارزشمندی را به دور از بی اعتنایی و بی توجهی و نادیده گرفتن صادقانه بدهند
در جایگاه خود عزیز و گرانقدر بدار
و مرا و کسانی را که مهر می بینند
بیاموز
تا هیچ گاه
دستی را که به سویمان دراز شده تا یاریمان کند
رد نکنیم
خدایا
من و ما مدیون تمام کسانی هستیم که برایمان ارزش قایل می شوند و بی ریا ارزشمندی را به ما هدیه می کنند
به ما بیاموز تا
کار نیکشان را با بی توجهی و بی اعتبار تصور کردن آن خار نگردانیم و....
قدر ناشناس نباشیم ....
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
تا حالا شده توی صف اتوبوس باشید و یکی چنان محکم به شما لگد بزند و یا هلتان بدهد که اه از نهادتان بیرون بیاید و بعد بدون اینکه به شما حتی نیم نگاهی کند راهش را بکشد و برود ! و البته صندلی خالی را گیر می آورد و به جای شما می نشیند و شما را با تعجب و عصبانیت
سر جایتان می گذارد .اگر خیلی محترم باشید از این مسئله می گذرید فقط یک نگاه با غیظ که البته فایده ندارد. زیرا به کرات دیده اید که اعتراض آن هم در جاهای عمومی معنا ندارد! یعنی جایش نیست او به مقصودش رسیده و شما به مقصد دارید نزدیک می شوید و فرصتی برای اعتراض ندارید! اگر جایش باشد ما همه همدیگر را هل می دهیم و براحتی از هم عبور می کنیم زیرا گاهی اصلا یکدیگر را نمی بینیم !! انگار می توان از هم عبور کرد بدون اینکه هیچ اتفاقی بیافتد ! از این عجبیب تر ماجرایی بود که دوستم برایم تعریف کرد؛ جالب است نمی دانستم در نمازخانه دانشگاه هم هنگامی که در حال اقامه نماز هستی کسی بیاید با هل دادن تو را به کناری براند تا خودش با اعمال شاقه نماز بخواند !!!!!!!
راستی ما چرا همدیگر را هل می دهیم ! تا حالا به این مسئله فکر کردید ؟ حتما شما هم نمونه هایی از این دست سراغ دارید، البته که سراغ دارید شما هم در همین جامعه زندگی می کنید ! اما اگر نماز می خوانید هم هنگام نماز خواندن یادتان باشد حسابی مواظب تعادلتان باشید .... چون با چنان شتابی از شما می گذرند که نوسان های پس از آن شما را هنوز دور خود می چرخاند چه چرخاندنی بدون هیچ عذر خواهی !!! هیچ کدام از این کارها به نظر نمی رسد خیلی حیاتی باشند در آن لحظه پس چه چیزی باعث می شود ما در لحظاتی چنان دیگری را نادیده بگیریم که براحتی از او عبور کنیم... اینها که موارد نسبتا پیش پا افتاده هستند به نظر شما این جور آدم ها اگر موقعیتشان به خطر بیافتد به کسی جز خود فکر می کنند؟؟؟
و البته آزارش دهیم.... اگر شما موردی از این دست دارید حتما در میان بگذارید .....
نوشته شده توسط مرجان اردشیرزاده در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 16:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

رودخانه دز و پل دزفول
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY